سهشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶
سهشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵
جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵
متن امروز را با تکيه بر گفتاري از بزرگان اهل قلم، آنانکه سلاحشان قلم و گلوله هايشان سخن بوده آغاز نموده و در انتها به کس شعر خودمان مي رسانم تا نه سيخ بسوزد، نه کباب، نه دست آنکه سيخ ها را جابجا مي کند، نه دهن آنکه کبابها را کوفت مي کند و نه کيون مابقي ملت. و اما بعد...با ملاحظه به لوگوي حمايت از فيلترينگ، که همين بالا سمت راست قرار داده شده است، متوجه خواهيد گرديد که گروهي بنام گروه هکري حديد که از اسم گروه واضح و مبرهن ميباشد از کجا در آمده و به کجا رهسپارند اقدام به حذف سايتهاي به قول خودشان غير اخلاقي نموده و با تمام پشتکار در صدد حذف سايتهاي غير اسلامي و به نظر بنده چشم و گوش باز کن مي باشند تا مبادا چشم ملت هميشه بيدار باز گردد و آنگاه محشري برپا گردد که خر بياوريم و باقالي بار بزنيم. حالا بنده ي حقير سراپا تقصير که مشکلي با ايشان ندارم و خيلي هم از سايهء نامانوسشان ميترسم(اينو ديگه جدي گفتم!)، اما سکوت مبارکمان باعث خواهد گرديد تا ايشان بپندارند ما ترسيده ايم و خايه هايمان بسان پاپيون در گلويمان چسپيده اند (زهي خيال باطل). بنابر همين تصميم ابتدا تصميم بر آن گرفتيم تا لوگوي حمايت از ايشان را در بالاي وبلاگ قرار دهيم تا ملت هميشه در سنگر متوجه گرديده بپرسند: کس کش تو که خودت جنده اي چرا از بستن خانه هاي عفاف حمايت مي کني؟ تا باشد با طرح چنين سوالي ما هم جوابي بسا دندان شکن بدهيم، اما باز هم زهي خيال باطل که چشمان ملت هميشه بيدار نم کشيده و ديگر آنچه بايد ببينند را ملاحظه نمي فرمايند، پس خودمان به سوال نپرسيده جوابي نه دندان شکن که فيلتر شکن ميدهيم تا نه تنها گروه حديد که گروه قديد، جديد، قدس، رضوان، آيه، خايه، بند خايه، خايه بند و غيره انگشت در ماتحت برده، پودر رختشويي پاک ميل نموده کف پس بدهند تا باشد ملت را گاو و خر مپندارند. نخست از همه اينکه اين حضرات محترم و عاليقدر در همين لوگوي مبارکشان بعد از مطرح نمودن حفظ پاکدامني جوانان و چنين ارجيفي، طبع شاعريشان گل نموده بخشي از آيهء کريمهء تا نباشد چوب تر...فرمان نبرد گاو و خر را نيز نوشته بودند که نگاه جهان بين ما در همان نگاه اول متوجه اش گرديد و آتش خشم در رگهايمان شعله ور گرديد. خوشبختانه يا متاسفانه امروز با تلاش فراوان و استفاده از انواع ذره بين و دوربين و ميکروسکوپ و تلسکوپ و غيره نيز نتوانستم آن بخش را پيدا کنم، بناءْ تنها مدرک دال بر بدانديشي ايشان مثل ماهي از چنگمان فرار نموده سر به آبهاي خليج فارس نهاد. حالا مدرک به درک، ما بدون مدرک هم ادهايمان در مورد ايشان را مي تواينم به اثبات برسانيم و چشم دشمنان اسلام را کور مادرزاد نماييم.از همين اقدام اين افراد در جهت مسدود نمودن سايتهاي ضد اخلاق و دين و چنين اراجيفي واضح و مبرهن است که ايشان اجازهء تصميم گيري را به ملت هميشه در سنگر نداده، خودشان از جانب ۶۰ ميليون ايراني شير پاک خورده تصميم گرفته و تمام وبلاگها و سايتها را از ريشه مي اندازند. حفظ پاکدامني جوانان و حريم خانواده ها نيز بهانه ايست براي اين اقدام پليد. حالا چرا گير دادن به وبلاگهايي با بيشترين بازديد؟ آهان! براي اينکه تعداد بازديدکنندگان سايتهاي سکسي بيشتر از بازديدکنندگان سايت ولايت فقيه يا همان رهبر انتخابي ملت مي باشد و اراجيف آخ و اووووف بيشتر از اراجيف آنحضرت به سمع و نظر ملت هميشه در سنگر ميرسد. هيچ بني بشري اجازه ندارد بيشتر از سايت ايشان بازديدکننده داشته باشد، مگر اينکه اجازه نامه ي کتبي ايشان را دارا باشد و متن وبلاگ و سايتش مطابق ميل آنحضرت باشد. پس بادا مبارک بادا!!! اينا فکر کردن ملت خرن!!! من خار و مادرشونو جلو چششون ميارم ازين فکرا در بارهء من کنن! ( به اين ميگن تفرقه افکني درست حسابي! الان احساس راضي کننده و شيطاني اي دارم که خيلي لذت بخشه. مثل اينه که کاري کني رفيقات با هم دعوا کنن و بشيني نگاه کني. خيلي حال ميده ولي من ميدونم هيچ کس کاري نميکنه، يعني نمي تونه بکنه چون گروه هکري حديد حق اند و دست تمامي امامان تو پشتشان مي باشد، اونم تا مچ دست...)
نتيجه گيري: يا کس شعر بگو يا حرف حساب بزن. هردو در يک ظرف نگنجد و نخواهد گنجيد و هر آنکه بگنجاند حرفش بيجاتر از حرف ما گردد.
جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵
سهشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۴
یه روز صبح زود ما از خواب بیدار شدیم و یه یارویی رو دیدیم که خِر مبارکمان رو چسپیده و میکشه که: یاالله پاشو! بعد از یه تریپ حسابی آب دهن قورت دادن جرعت کردیم ازش بپرسیم: قربون قد رعنات برم کجا و واسه چی؟ اصلاً من الله نیستم و عبدالله هستم، تازه اسمم هم حمیده. میخای کارت بیمه ام رو بهت نشون بدم؟ انگار این سوال و دفاعیه نبود و فحش خار مادر بود که ما نثار این قرمساق کون نشسته کردیم. همچین توپید که احساس کردم باید یه تریپ دستشویی برم و شلوارم رو عوض کنم که یهو متوجه شدم اصلاً اینجا نه خونه ی خودمونه و نه خونه ی خالم، اصلاً یه جای دیگه بود و دسشویی مستشویی هم دور و اطراف ما وجود نداشت بناءً داد و قال راه انداختیم که: آهای مردک! اینجا کجاست؟ من....تو کی هستی؟ من اینجا چی کار می کنم؟
چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۳
عرضم به حضور انور برادارن عزیز و قرم...ببخشید...و گرامی که امروز بیاد ایران و خاطرات شیرین رهبری افتادیم و عشق به رهبر معظم ( حفظ الله تعالی و غیره ) دوباره همچون آتشی در قلبمان شعله ور گردید. قلب نهیفمان همچون کبوترهای حرم مقدس امام خمینی (قدس بره...و غیره) به پرپر زدن افتاد و همچون ماتحت مبارک آن حضرت برایشان تنگ گردید. از آنجایی که ما ملت شهید پرور ایشان را بیش از جان مبارک خویش دوست میداریم، این حقیر سراپا تقصیر جسارت نموده از شما ملت شهید پرور استدعا میدارم تا زین بعد به ایشان لقب پدر عمامه دار را عطا نماییم. مگر وجود مبارک ایشان از آن شاه قرمساق چه کم دارد که آن مردک بی اصل و نسب و مافنگی لقب پدر تاجدار داشت و ایشان که از کمالات و جمالاتشان معلوم است جد و آبادشان چه کاره بوده اند، لقب نداشته باشند. ( قطره یی اشک ناقابل از دیدگان مبارکمان سرازیر گردید ) یاد و خاطرات آن رهبر فرزانه در جانمان ریشه می دواند و از آنجایی که می ترسیم شما برادارن مسلمان اشتباهاً بپندارید که خاطرات ما من در آوردی و چرند می باشند و خدای ناخواسته ما را دروغگوی کثیفی پندارید، از خیر تعریف خاطرات گذشته شما را با گذشته ی لجـ....ااهووووم.....ببخیشد!...بله، شما را با گذشته ی درخشان ایشان آشنا می سازیم. کپی رایت این زندگی نامه برای وبلاگ آن حضرت محفوظ می باشد و هرگونه کپی برداری بدون اجازه ی ایشان کاملاً غیر قانونی بوده و پیگرد قانونی دارد:
پدر عمامه دار و هالی قدر حضرت آیت دوازدهم از سور...با عرض معذرت از اشتباه تایپی...حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای و غیره فرزند مرحوم حجت شیره ای...خیلی ببخشید...این تایپیست ما اندکی قاطی دارد... مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج سید جوات حسینی خامنه ای و غیره، در شب 24 تبر ماه 1381 برابر با 28 سفر 1385 قمبری در شهر مقدس مشهد به دنیا گشوده تمام شهر، بلکه تمام ایران را غرق در نور فرمودند. ایشان دومین پسر خانوده هستند، اما داداش بزرگترشان* از ایشان خیلی حساب می برد.( *البته امکان دارد همشیره ی گرامیشان باشد، زیرا ما در موارد خصوصی ایشان دخالت نمی نماییم تا مبادا به وجود مبارکشان بر بخورد ).
زندگی سید جواد خامنه ای مانند بیشتر ملا...ببخشید... مانند بیشتر مدرسان و روحانیو علوم غینی، بسیار و ساده و بی ارزش بود. همسر و فرزندانشان نیز معنای گشاد...باز هم ببخشید...معنای عمیق قناعت و ساده زیتسی را از ایشان به ارث برده بودند و با آن خو داشتند.
رهبر بز رگوار در ضمن بیان نخستین خاطره های زندگی خود از وضع و حال فلاکتبا...شرمنده، به یقه ی رهبری قسم که همه ش تقصیر این تایپیست پفیوزه...ادامه...از وضع و حال زندگی خانواده ی گرام شان چنین لاف...گویند: " ابوی گرامی ملا...عذر میخواهیم...( اینش دیگه تقصیر من نیست، خودشون همینجوری پروندند)...روحانی معروفی بود، اماّ خیلی کمرو و گوشه گیر...زندگی ما به سختی می گذشت. من یادم هست شب هایی اتفاق می افتاد که در منزل مبارک ما شام نبود! والده ی گرامی ساعت هفت شب برای تهیه ی لقمه نانی حلال از منزل بیرون می آمدند و با هزار زحمت برای ما شام فراهم می آوردند و یادمان می آید ایشان از فرط خستگی، هر شب گشاد گشاد به منزل تشریف می آورند."
اما خانه ای را که خانواده ی سید جوات در آن زندگی می کردند، رهبر ان قلاب چنین توصیف می کنند:
" منزل مبارکی که ما در آن متولد شده ایم، تا چهار پنج سالگی ما، یک خانه 60-70 متری در محله ی فقیر نشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و بو گندویی! هنگامی که برای والده ی گرامی مهمان می آمد ( و معمولاً والده ی گرامی بنابر این که شغلی حساس داشتند و محل مراجعه ی مردم، مهمان داشت ) همه ی ما باید شب را در زیر زمین می خوابیدیم تا مهمان برود. ( تذکر از حقیر: به این می گویند حافظه و نبوغ، ما یادمان نمی آید آخرین بار کی بیت الخلاء تشریف بردیم، اما ایشان با حافظه ی خدادادی شان حتی چهار پنج سالگی، بلکه لحظه ی تولد، خویش را بخاطر می آورند. ای ول دارند بجان خودشون!) بعد عده ای از افراد خیر محل که به پدر ارادتی داشتند، از پول زکاتشان، زمین کوچکی را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و...آخ جووووووووون!!!!....ما دارای سه اتاق شدیم.( در اینجا رهبر معظم دچار هیجانی معصومانه می شوند و بر روی دشک جست و خیز می فرمایند و بعد از ابراز احساسات می تمرگ...ای خاک بر سر این تایپیست قرمساق و ابله...خیلی خیلی از حضور انـ ور تان عذر میخام...بله، بعد از ابراز احساسات می نشینند و ادامه می دهند:)...عذر میخواهیم! اندکی دچار احساسات گردیدیم...ببینیم! اون چیه تو پرانتز نوشتی مرتیکه ی قرمساق؟ حالا بجای نوشتن مصاحبه و حرفهای فیلسوف معابانه ی ما می نشینی توی پرانتز حرکاتمان را می نویسی تا مردم شهید پرور بپندارند ما خدای ناخواسته به سرمان زده است؟ که فکر کنند ما کس خل شده ایم؟ میدهیم پدرت را جلو چشمت در بیاورند...می دهیم آن دست راستت را توی ماتحتت فرو ببرند تا از گه ها نخوری. اصلاً می دهیم ناخن هایت را در بیاورند. تو جرئت نموده در منزل خودمان، ما را به تمسخر می گیری؟ میدهیم با آن تایپیست انتر از خودت، پوستتان را زنده زنده بکنند و لباس زمان هخامنشیان به تن تان نمایند، تیر و کمان بدستتان بدهند بگذارندتان توی موزه ی ایران باستان تا توریست های بی پدر مادر بیایند و از دیدنتان لذت ببرند. آهای..ی..ی! حاج ج ج علی!!! آی مرتیکه ی شیره ای بی پدر مادر، بیا این دوتا الدنگ را به جرم اهانت به مرجع تقلید مسلمین ببر چوب توی آنجایشان کن تا ازین غلط ها ننمایند.( حاج علی با هیکلی رشید تر از رستم دستان و اصلاً گنده تر از دیو سفید با ریشی بسان پشم آنجای...خلاصه حاج علی تشریف فرما گردید و با شفقتی برادرانه از پس یقه های مبارکمان گرفته کشان کشان به مهمانخانه ی عمومی برده به صرف نوشابه دعوت فرمودند...آخ.)
برادران گرامی! دیدید آن حضرت چقدر مهربان و بنده نواز تشریف دارند و آیا متوجه شدید، ایشان چه مشقاتی را پشت سر گذاشتند تا آمدند و شدند پدر عمامه دار و رهبر مسلمین جهان؟ البته قابل یاد آوریست که نوشابه های توی منزلشان هم از بهشت آمده اند و بسیار گوارا و خنک اند، البته شیشه هایشان خیلی کلفت و دردناک تشریف دارند. اگه به پابوس آن حضرت مشرف گردیدید، به آن حضرت احترام بگذارید تا به صرف نوشابه ی بدون شیشه دعوتتان نمایند.
کلام آخر: ای رهبر ..ـون داده....ای بر پدر هر چی تایپست زبان نفهمه لعنت!...گمانم هوس نوشابه کرده...ببخشید آ!...بله، ای رهبر آزاده!!! ما ماده ایم، آ، ماده!
والسلام!
گربان سنه!
پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۳
به اميد اون روز خوب...
گربان سنه!
جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳
اميدوارم حال شما، خانوادۀ گرامي، همسايه هاي نازنين، بقال سر کوچه، بر و بچز محل، دختر خوشگلاي محله، …نده خانوم محله ( مخصوص افراد بالاي 18 سال: جنده خانوم محله ( رعايت شئونات اسلامي هم الزامي شده وگرنه ما رو چه به 3 نقطه.:-) ) و … خوب باشد.
لطفاً به موارد زير توجه فرماييد:
1- با اون خداحافظي سوزناکي که من نوشتم شايد فکر مي کرديد ديگه اينورا آفتابي نشم و اگر هم بشم ، نه به اين زودي ها. قبل از اينکه بشينم و دست به کيبورد بشم در مورد دفعات قبلي که خداحافظي کردم و بعدش هم دوام نياوردم و مثل بچه پر رو ها سرم رو انداختم پايين، و انگار نه انگار اين من بودم که خداحافظي کرده بودم، نشستم و يه اطلاعيه نوشتم که آره ملت ما دوباره برگشتيم و چش آمريکاي جهانخوار رو براي بار ديگر کور نموديم و … الخ. خلاصه فکر کردم که اين خداحافظي هاي ما هم ديگه کليشه يي شده و شورش رو در آورده. بناءً تعدادي بيلاخ و اينجور چيزا تقديم خويش نموده و عهد کردم بعد ازين تا موقعي که از اينکه کارم تمومه و الانه که جناب مخ بطور کامل ريدمان کنه مطمئن نشدم، جيم نشم و از زير بار مسئوليت به اين بزرگي در نرم ( مرحوم زيرشلواري: بابا مسئوليت! ). پس اميدوارم اين يکي تصميمم مثل تصميمات قبلي آبکي از آب در نياد و جاودان بماند.
2- جهت توجيه اين بازگشت ناگهاني و غير منتظره، شعري که اون پايين ميتونيد ملاحظه کنيد رو نوشته بودم. اول فکر کردم بدون شرح بذارمش و توضيح بيشتري ندم اما ديدم بدون سلام عليک و عرض ادب و … کار بديه و از انسان مؤدبي مثل من چنين کاري بعيده ( مرحوم زيرشلواري : بابا مؤدب! ). پس اين حرفايي که الان ميخوني جهت خالي نبودن عريضه نوشته شده.
3- ساعت 11:41 دقيقه.... فکر مي کنم بايد بخوابم!
4- اون شعره رو بخونيد تا متوجه موضوع مهمتري شويد. چه جور موضوعي؟ اينکه بازگشت ما هم بي حکمت نبوده. ( مرحوم زيرشلواري: بابا حکمت! ( اهه، اين مرحوم زيرشلواري هم تو پرانتزهاي ما وبلاگ باز کرده. کس کش برو تو وبلاگت بنويس!)).
5- شب بخير!
پند بايزيد
شب بخواب من بيامد بايزيد
گفت ما را پند بشنو اي حميد!
آنکه نشنيدست پند پير را
هيچ ديدي کز غم دنيا رهيد؟
گوش کن با جان و دل حرف مرا
حق مرا بهر نصيحت برگزيد
تجربه آموختم من زين جهان
بعد ازان گشتم ز دنيا ناپديد
پند اول اينکه اي زيبا سرشت
بهر کس شعر برگزين سبکي جديد
پند دوم را شنو با جان و دل
گوش کن، بازي مکن با آن کليد!
من بسي کس کرده ام، اما بحق
لذت کس شعر در کس هم نبيد
پند سوم حرف حق باشد نه پند
حرف حق تلخست همچون برگ بيد
حق بگفتست تا بگويم با تو من
کو ترا بهر تملق نآفريد
از تملق دوري کن اي بيخرد
تا بگردي روز محشر رو سپيد
حرف حق را گو، چرندست حرف حق
کو جهان را بهر کس شعر آفريد
گر مؤفق گردي با اين پند ها
پند ديگر آرم از عرش مجيد
اين بگفت آن نيک مرد و بعد از آن
بال خود بگشود و از خوابم پريد
من نمي دانم که حرفش راست بود
يا چرندي و گفت و در خوابم بريد
من که ره گم کرده بودم سالها
حرف او چون قطره در گوشم چکيد
پيش زانکه اين سخن پايان دهم
ميدهم بهر شما من يک نويد
زين سپس کس شعر گويد اين حقير
خوب يا بد؟ مي توان بنشست و ديد
صبح شخصي از در منزل گذشت
گوش من اين حرف را از او شنيد:
بهر شيرين کردن هر کام تلخ
شهد لبخند ترا بايد چشيد
گربان سنه!
نوشته شده در ساعت 11:48 ب.ظ ديشب توسط خودم
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳
الان ديگه تصميم خودم رو گرفتم. شايد بعضي ها بگن، يارو کونش گشاد شده يا از اين قبيل حرفا. اما واقعيتش اينه که خزانه کش شعر من خيلي وقته ته کشيده و اگه تا الان مقاومت کردم فقط به اين اميد بود که شايد بتونم دوباره پرش کنم. من خودم ميدونم که نه تنها نويسنده خوبي نبودم بلکه با اراجيفي که نوشتم خيلي ها رو هم از خودم رنجاندم. بناءْ همينجا از همه ي اونايي که بهشون توهين کردم معذرت ميخام. هيچ چيزي بدتر تنفر نيست. من يه هم اتاقيي توي زندان داشتم که به گفته ي خودش از هيچ کس متنفر نبود، بجز تنفر. من اوايل بهش مي خنديدم اما بعداْ متوجه شدم که عقيده بدي هم نيست. الان که قراره آخرين حرفهاي خودم رو بنويسم، ميخام بگم من از هيچ کس متنفر نيستم، حتا از آخوندا که مثل سگ ازشون بدم مياد. بدم مياد، اما ازشون متنفر نيستم. چه فرقي ميکنه؟ نمي دونم بخدا. حالا اينو به اين دليل گفتم چون نمي خوام کسي از من متنفر باشه. البته فکر نمي کنم من کاري کرده باشم که باعث تنفر کسي از من بشه، اما من از خيلي ها شنيدم که از نوشته هام متنفر اند. متنفر بودن از افکار کسي که نبايد باعث تنفر از خود شخص بشه. حالا اگه بدونين همه ي حرفهايي که من اينجا نوشتم فقط شوخي بودن. باور مي کنين؟ ( ملت: برو بابا! کي تو رو جدي گرفته؟ کيرمون هم نيستي! )
خب ديگه ما بريم. اگه عمري باقي موند و شروع دوباره اي در کار بود، شايد با حرفها و يادداشت هاي جديدي در خدمتتون باشم. اصلاْ يه سبک جديد، شايد هم يه وبلاگ جديد. البته وبلاگ مبلاگ که ماشالله تو اين مملکت زياده. هر سنگي رو بلند کني از زيرش ده تا وبلاگنويس قهار بيرون مياد که روزانه هزاران نفر مثل من، تو نظر خواهي وبلاگشون وبلاگ مينويسن. ( گوز چه ربطي به شقيقه داره؟)
راستي تا يادم نرفته بگم که اينوسط ما يه همکاري هم به اسم ممد آغا داريم که ظاهراْ مقعد مبارکشون گشاد تر از مال ماست و در عرض همين ۲ ماهي که با ما مثلاْ همکار بوده فقط نوشته: ما هم اومديم. اگه اون تونست ادامه بده که ادامه ميده. اگر هم نداد کون لق جفتمون، وبلاگ همينجوري يادگاري باقي ميمونه تا مسئولين بلاگ اسپات خودشون يه فکري به حالش کنن.
بدرود
گربان سنه!
چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲
چون مدتي از اقامت مان در دانمارک و يار غاري نيافتيم، دل مبارک مان بسي بگرفت. آنقدر که حتي قيافه سياوش بيچاره هم غير قابل تحمل گرديد و حالمان از ديدن اش به هم ها بخورد. پس هر دو دست در دست همدگر داده، دوتايي بدامان بابا چنگي بزديم تا خودش دست بکار گردد و دوستي از برايمان رديف نمايد، بچه باحال. ابوي گرامي چون فرزندان خويش را سراسيمه بديد، دستي به سبيل مبارک...( کس شعر در وکرديم! بابا سبيل نداره...پس...)، دستي بدانجاي مبارک خويش کشيده به فکر فرو بردندش. چون از فکر خارجش نمودند، فرمودند: هان اي فرزندان من! نگران نباشيد که در اينجا اخوي يکي از ياران گذشته ميچرد و دو کره همسن و سال شما يابو ها داره که مثل خودتون چيزي بيشتر از يابو نيستند. ( بابا خيلي تحويلمون بگيره از اين حرفاي قشنگ مشنگ تلاوت ميکنه ). پس از چشم به هم زدني، ابوي گرامي دور گويي فرموده با اخوي دوست خويش قرار داد نمودند و ما را بدانجا فرستادند. بعد از سفري طولاني با قطاري زيبا و مدل عهد دريانوس ( عليه سلام ) و ديدن مناظر زيبايي از گاو، گوسفند و اسب به شهر بزرگي رسيديم که آنجا را گوه پنهان... ببخشيد!!!... کپنهاگ نامند. در ايستگاه قطار، موجوداتي به استقبال مان آمده بودند چون خودمان نابغه. اينان همان ياران جديد اند که احتياجي به معرفي .... دارند. وحيد بزرگتر، تپل تر و کس خل تر از داداش کوچکترش حامد ميباشد، شغل مغل شون هم ظاهراْ روبراس. پس هر دويشان به ما عرض ادب نمودند، ذوق نموديم و يا علي ! بسي ماچها نموديمشان و قربان صدقه شان برفتيم. ملت بيکار و الافي که عمر عزيزشان را در ايستگاه هدر ميدادند، گمان بر بچه باز بودنمان برده، ما را گي بدانستند. پس آگاه شديم که ماچ نمودن بيش از حد مذکر نشانه گي بود است و بسي ناراحت گشتيم. تبصره: ببين بالام جان! اين همه دختر و پسر تو خيابون همديگه رو ماچ ميکنن و لب ميگيرن، چرا هيشکي اونجوري که ما رو نگاه کرد به اونا نگاه نميکنه؟ تازه من که هدف بدي نداشتم.
دير گاهي بود، از ترس کلفتي ابول ابوي گرامي، دستي به پياله نبرده بوديم و خمار شراب ناب بوديم. ياران هم با ديدن ريخت بي حالمان به موضوع پي برده، نامردي نکردند و با دوستان ديگر ،که در اينجا نقش سياهي لشکر را بازي مي نمايند، علاوه بر ويسکي فرد اعلاء ( يا بقول يارو: ويسکي صل علي ) آلات موسيقي نيز مهيا نمودند تا لحظات عرفاني توبه شکني را با نواي موسيقي عرفاني تر سازيم. اخوي دوست قديمي ابوي گراميمان چون از موجوديت آلات موسيقي آگاه گرديدند، ابولي استوانه اي به برنامه هايمان بزد و تعدادي سرهنگ، دکتر، بقال، چقال، بناء و ماماي بازنشسته و ساکن سرزمين کفر و الحاد را برداشته در مراسم شرکت نمود. بزرگان ( ضد انقلاب ) بيامدند و شيشه هاي ويسکي مان را تا قطرات آخر در خندق هاي بالاي شان خالي نمودند. چون از نوشيدن فارغ گشتند، از ياران خواهش نمودند تا با ساز و آواز دلشان شاد نمايند. ديگران شروع به نواختن نمودند اما هر کس به نوعي عذري داشت و از خواندن عاجز بود. پس حقير تا پاسي از نيمه شب اي ايران!، اللهه ناز و... خوانده حنجره طلايي خويش به فاک عظما بداديم. حوالي صبح دم پير مردان راه خويش کشيده هر کدام روانه منزل گشتند و ما را با دلهاي پرخون بر جا نهادند. کفرمان در آمده بود و فحش هايي نه چندان زيبا، نثار جد و آباد کساني کرديم که ويسکي هاي بيگناهمان کوفت نموده بودند.
دوستي با لبخندي به پهناي صورتش از جا برخاست و شيشه اي که پنهان نموده بود را از پناهگاه بيرون آورد. ديگران را کان نشستن و نوشيدن نبود، پس کپه مرگ خويش نهاده بخوابيدند. بنده حقير شيشه نجات يافته را به تنهايي به نيمه رسانيديم. بيخبر از آنکه نصف شيشه کون عرق خواران ناشي را پاره همي نمايد.
ديري نگذشت که خوابي عميق بر وجود مبارکمان حکم فرما گرديد.... و چون چشم گشوديم، خويشتن را در بيمارستان يافتيم. سوزن هايي کلفت به رگهايمان فرو نموده بودند. چون چشمانمان بر والده گرامي بيافتاد که چون شير ژيان بسويمان چشم غره ميرفت و اگر پرستار خانم ( اللهي قربونش برم! چقد اين پرستاره ماه بود.) به موقع نرسيده بود، تيکه پاره مان مينمود از خجالت سرخ آب گشتيم و توي تشک فرو برفتيم. والده گرامي فرياد بر آوردند: آي کره اسب! تو که جونشو نداري، مگه مرض داري که ميخوري؟ اگه بچه ها به موقع بيمارستان نرسونده بودنت، خدا ميدونه الآن با عزرائيل چيکار ميکردي. ( منظورش از اينکه با عزرائيل چکار ميکردي اينبود که يا عزرائيل کون تو ميذاشت و يا اينکه تو کون اون و در هر دو حالت باباي تو در ميآمد).
گه زيادي خورديم! آبروي مان جلوي خلقي بر باد هوا برفت، اما باز هم دلمان درد نکرد. گفتيم: خدايا شکر! اما... اما دلمان هنگامي که آن پرستار بي پدر و مادر و نا نجيب با کمال وقاحت درجه اي بي پدر و مادر تر از خويش را توي کان مبارکمان فرو برد و نجابت چندين هزار ساله مان را به فاک بداد، از سينه به بيرون پرتاب گرديد و چون شيشه شکست. بي عفت شديم رفت!!!
با ياد آوري خاطرات گذايي بيمارستان قلب مجروحم مجروح تر از قبل گرديد. قلبي شکسته، شخصيتي زير علامت سوال و مهم تر از همه بي عفتي، براي هيچ انساني قابل تحمل نيست. ديگه بسه! بيشتر از اين نبايد چرند بنويسم. بايد به حرفهاي اين معلم بدبخت هم گوش بدم. يه ساعته داره خودشو جر ميده اما من يکي انگار نه انگار سر کلاس فيزيک ام. وقت شناس نيستم. کي من آدم ميشم؟
...........................................
همکار عزيزم رو خدمتتون تقديم ميکنم: جناب ممد آقا که اميدوارم در اين راه موفق باشند. اه... اين بغل دستي بابامو در آورد ! ممد جان بيا بالا خودتو معرفي کن ( انگار تو چت ايم! ).
گربان سنه!
پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲
عرضم به حضور انورتون که هر از گاهی دل مبارک میگیرد و میآییم درد دلی در این وبلاگ بنویسیم اما در عین نوشتن نظرمان عوض میشود ( میپنداریم وظیفه مان نشاندن لبخند، نیش خند، کوفت خند و ... بر لبان شماست نه اخم و چیزهای بدترکیبی از این قبیل)، پس عطای درد دل را به لقایش میبخشیم و سعی میکنیم حرف مضحکی بزنیم اما... مگر میشود؟ در عین حال این بلاهایی که سر ما ها میاد گاهی وقتها آنقدر مضحک میباشند که انسان از خنده به خود میشاشد. اصلاً من یکی باید کلمه دیگری رو جایگزین بلا کنم اما در حال حاضر کلمه دیگری یادم نمیاد. به هر حال آقا یا خانومی که حضرت عالی باشی کس عمه درد دل گویان میرویم سراغ بخش اول یا همان مقدمه حکایات زندگی در غربت و بهره بردن از آفتاب بی رمقش، که تصمیم داریم از این ببعد جهت آگاهی شما عزیزان از رسومات و قوانین اینورا به عرض تان برسانیم.
پنج ماهی میشه که بعد از سه سال دوری از آغوش خانواده گرام، عطای وطن را به لقایش بخشیده ایم و ساکن دیار کفر و الحاد شده ایم تا در کنار خانواده نه نفره ( ماشالله بگو مردک! ) خویش زندگی آسوده ای را سپری نمائیم. در آنجا رفقا میفرمودند: حمید، خوش به حالت! خانوادت خارج اند. ما هم بادی به غبغب می انداختیم و از شاهکارهای خانواده ،که والده گرامی تعریف کرده بودند و صد البته ایشان زهر فرموده بودند و ما زر شنیده بودیم ،برایشان بلغور میکردیم غافل از آنکه اشتباه شنیدن کی بود مانند دیدن. آری! به یاران میگفتیم: شما ها که میدونید بابام لیسانسه فلان رشته است؟ مفرمودند: بله! میفرمودیم: مامان دیشب گفت بابا داره واسه دکترا میخونه. خب یاران هم از آنجایی که بنده را خوب میشناسند و میدانند سابقه خالی بندی ندارم، باور میفرمودند. خلاصه بلند شدیم آمدیم اینجا تا ادامه تحصیل فرماییم و دکتری، مهندسی چیزی بشویم و آینده ای بسازیم درخشان. همان چند روز اول متوجه شدیم ابوی گرامی که اکنون مو های سرش در سن 50 سالگی به رنگ دندانهایش سفید شده اند در طلب کسب دکترا نبوده و به کلاس زبان اجباری میروند، تا پول سوسیالشان قطع نگردد، و با مدرسانی همسن و سال شاگردان قدیمی اش سر و کله میزنند. دلمان گرفت و بغض فرمودیم و چون کمر بعد از کردن بغض خمیده گشت گریه را گذاشتیم برای بعد.
چند گاهی گذشت و عزم دیدار اقوام و دوستان ساکن غربت فرمودیم. نگاهی به دور و بر خویشتن انداخیتم و دیدیم، ای داد بیداد! ما که در این خراب شده کسی نداریم بجز خاله ای در آنسوی دانمارک که منفی دارند و همین فردا پس فردا با کمال افتخار به میهن اسلامی بازگردانده میشوند و خدای ناخواسته برادران متعهد آخوندمان چوب توی آستین شوهرشان فرموده میپرسند: آهای مردک لایقبا این همه وقت کدام گوری بودی؟ پس عزم راسخ فرمودیم تا بدیدار خاله برویم و چند روزی دخترانش را دل آسا نمائیم. دستی توی جیب مبارک فرمودیم و دیدیم هزینه سنگین مسافرت با قطار را نداریم و باید دستمان را بعد عمری بسوی خانواده دراز نمائیم، زیرا هنر های مان بدرد خارجکیان نمیخورد و به این زودی ها کاری گیرمان نمیآید که پولی بدر آریم. پس عطای خاله را هم به لقایش سپردیم و با آل و بیتش به خدایش سپردیم. دیری نگذشت که فرستادنمان به مدرسه تا زبان بیاموزیم و با سوات شویم. آموزگارانی دارم مهربان، اما به سن و سال خودم. همکلاسی هایی دارم در سنین 14 و 15 سال که روز اول حقیر را آموزگار پنداشته احترامات کثیری تقدیم نمودند اما به محض آگاهی از دانش آموز بودنمان به ریش مبارک بسی خنده ها نمودند. آخ! ریش گفتم و دلم خون. آمدیم ادای همسکلاسیان را در آورده خوردسال جلوه کنیم، متوجه مو های زائد صورت شدیم و از ریش از بن تراشیده شده خویش خجالت کشیدیم و نتوانستیم. تصمیم گرفتیم با یکی از همکلاسی ها که از طبقه اناس میباشند و صد البته کس خوبی اند طرح دوستی بریزیم تا هر از گاهی درش بگذاریم و غم غربت فراموش نمائیم. پس به فکر اینکه چگونه میتوان مخ خارجی زد، دست به کار شدیم و پس از اندکی مطالعه دریافتیم چنین کس کوچولو هایی از موی سیاه مان تنفر دارند و سایه مان را با سنگ خارا میزنند چه رسد به اینکه بیایند و زیدمان شوند. ما زیادی کس شعر معدبانه بلغور کردیم ولی شما خودشو ناراحت نکن. سر حال بیام یه کس شعرایی رو به عرضتون میرسونم که به نظر من نکات جالبی دارند. این یکی فقط مقدمه بود و بس. حکایت اول که شرح سفرمان به کپنهاگ و دیدار دوستان جدید میباشد را در اصرع وقت خواهم نوشت.
گربان سنه!
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
آقا/خانومي که شما باشي اصلاْ قرار نبود ما بيايم کس شعر بلغور کنيم و بريم اما ديديم اگه صدامونو در نياريم ملت ميفرمايند: کونش بگشاده اند در آنجا و نموده اند بسي کير. پس اومديم ثابت کنيم که هنوز کونه همون کونيه که قبلاْ بود؟ نه بجان حاجي. غرض از نوشتن:
۱- دوستان عزيزيکه تقاضاي لينک دارند خواهشاْ يه ايميلي چيزي واسمون بفرستن تا حساب دستمون بياد و از شرمندگي شان بدر آيم.
۲- ايروني جماعت نه تنها زنده کش مرده پرست بلکه خود کش بيگانه پرست هم تشريف دارند. آقا ما اينجا دست به خايه واستاديم. اين جنده خانوما ميرن به خارجي ميدن. مگه اين ابول بي صاحاب ما خار داره ؟
۳- چند وقتيه مخمان ريدمان فرموده و حس و حال نوشتن نداريم.
۴- اين عراقيه خيلي زر ميزنه ولي به بچه باحاليه. ازش خوشمان ميآيد زيرا اينم از عرب مرباي جاکش بدش مياد.
۵- ما هم انگار ميخايم قانون اساسي تصويب کنيم که زر با شماره ميزنيم.
۶- جمع کن بريم سيگار بکشيم!
گربان سنه!
دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۲
شد گذار عزبي در در باغ ---------- ديد آنجاست يكي ماده الاغ
باغبان غائب و شهوت غالب ---------- ماده خر بسته به ميل طالب
سر درون كرد به هر سو نگريست ---------- تا بداند بيقين خر خركيست
اندكي از چپ و از راست دويد ---------- باغ را از سر خر خالي ديد
گركسي نيز به باغ اندر بود ---------- هوش خربنده به پيش خر بود
آري آن گمشده را سمع و بصر ---------- بود اندر گرو گادن خر
الغرض بند ز شلوار گرفت ---------- ماده خر را بدم كار گرفت
بود غافل كه فلك پرده در است ---------- پرده ها در پس اين پرده در است
ندهد شربت شيرين به كسي ---------- كه در او يافت نگردد مگسي
نوش بي نيش ميسر نشود ---------- نيست صافي كه مكدر نشود
ناگهان صاحب خر پيدا شد ---------- مشت بيچاره خرگا واشد
بانگ برداشت بر او كي جاپيچ ---------- چه كني با خر من . گفتا هيچ.
گفت المنت لله ديدم ---------- معني هيچ كنون فهميدم
نگذارد فلك مينائي ---------- كه خري هم به فراغت گائي
Iraj Mirza
پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲
هر کی ببینی زن داره
هر شب بزن بزن داره
ای بابا ما رو نگاه
عبرت بگیر و حیا کن
به ما کسی زن نمیده
باغ مون ارزن نمیده؟
درسته خونه ندرایم
تو باغچه حیاطشم
گلای پونه نداریم
اما یه دونه دل داریم
از بی زنی تاب نداره
دو چشم گریون مونم
شب تا به صبح خواب نداره
درسته که کار نداریم
بابای پولدار ندرایم
اما به جان حاج خانوم
یه دنیا استعداد داریم
یه بابای مهربون و
تو هر کاری استاد داریم
درسته که جواتیم و
لباسای خوشکل نداریم
اما مگه ما فقرا
تو سینمون دل نداریم؟
دلم میخاد داد بکشم
با خشم فریاد بزنم
بگم که ای حاج آقا جون
گه توی قبر باباتون
اون دختر چلاغتو
کره خر الاغتو
هیچ الاغی نمیگیره
انشالله روی دستتون
باد کنه، یه روز بمیره
ولی چکار کنم که این
جاجی بی ایمان و دین
مؤجر خونه مونه
یعنی که صابخونه مونه
آخ یادم رفت الان باید
با شیرینی و گل تو ید*
بریم خونه ی مش حسن
دعا کنید برگشتنی
با خود بیاریم یکی زن
اما اگه مش حسن هم
خدا بخاد پدر زنم
اون دختر چاغالشو
از من یکی دریغ کنه
پشت در کلبه خود
ما بد بختا رو میخ کنه
حتماً سرش داد میکشم
با خشم فریاد میکشم
میگم:
چی بدی از من دیدین؟
آهای آهای نا مردما
چرا به من زن نمیدین؟
-------------------------------
* ید : به زبان سوسمار خواران شبه جزیره عربستان، همانا دست خودمان باشد. بنده حقیر در اینکه حتماً شما عزیزان هم توی مدرسه با چنین زبان کیری یی دست و پنجه نرم کرده اید شک ندارد.
گربان سنه!
دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲
یکی از سوالاتی که خیلی وقت مخ مبارکبان را اشغال کرده بود و در پی کشف فلسفه اش بودم این بود که بدونم چرا خیلی از جوونای ایران زمین که به کامپیوتر و اینترنت دسترسی دارند و اکتشاف به عمل آورده اند که یه چیزی به اسم وبلاگ وجود داره ،که آدمی زاد میتونه هر چی دلش خواست توش بنویسه و هیچ کسی هم بهش هیچی نگه ( البته تا موقعیکه گه زیادی نخوره و استخباراتی چیزی خرشو نگیره که البته این هم از محالاته ) ، بدون برو برگشت زرتی یه دونه میسازن و بسم الله شروع میکنن به نوشتن. نوشته ها فرق میکنه یعنی همه متفاوت مینویسن اما اینوست بازم کسایی هستند که مخشون گوزیده و قابلیت تولید متن رو نداره که اونا هم خودشون رو ارضاء میکنن و از اینور اونور یه چیزایی کش میرن و به اسم خودشون پست میکنن. یه عده دیگه هم دست به کیبوردشون خوبه و میشینن داستان ، شعر و اینجور صوبتا مینویسن.
یه عده دیگه هم که توی زندگی واقعی از انجام خیلی کارها عاجز اند شروع میکنن به نوشتن خاطرات تختمی تخییلی خودشون. ملت دیگه ای هم هستند که هر زوشون نوروزه و سرشون با دوست، آشنا، فامیل، ههمکار و مامان جونشون گرمه. این دوستان مون هم خاطرات روزانشون رو مینویسن و کون مبارک ما رو که با تنهاییمون ضیافت میگیریم رو میسوزونن. یه جور آدمای دیگه ای هم هستند که به آموزش هنر، کامپیوتر، سکس و غیره میپردازند ( احرشون با آقا امام زمان { عجل الله تعالی فرجشون ردیف } ). عناصری هم وجود دارند که، از ریخت آقا خوششون نمیاد و همچنان از بیخایگی احمد آقا بستوه آمده اند، سیاسی مینویسند. به نظر بنده از چنین افراد خائنی باید دوری گزید زیرا اینان آب به آسیاب دشمنانی چون آمریکای جهانخوار میریزند و سلام کردن به اینان مساویست با مرگی زجر آور ( خداوندا! این بنده گناهکارت را بخاطر نوشتن در باره این افراد از گمراهان مدان. بار اللها ! ترا به عشق روح الله ، به خمینی عزیز سوگند. اینان را براه راست هدایت کن تا مبادا به اسلام عزیز صدمه ای بزنند.)آمین!
یه عده از افراد هم که خدا ذلیل شون کنه نشسته اند و به تبلیغ کفر و الحاد میپردازند. در صورت مواجه شدن با چنین افراد و یا وبلاگ کثیفشان، به هیکلشان تف مبارک خود را بیافکنید ( در تف کردن به وبلاگشان باید مانیتور مبارک خویش را قربانی بدهید اما بدانید که اجرتان با آقا امام زمان است). تعداد دیگری نتایج تحقیقات خود یعنی اکتشافات مبارک خویش را در قالب مقاله هایی سه گیگا بایتی منتشر میکنند و سرور وبلاگ رو همراه با مخ و چشم خوانندگان محترم به فاک میدهند. ملت حزبل هم این وسط کم نیاورده اند و با پشتکار بی نظیری خار کیبرد خودشونو میگان و انواع دعا رو با هزار جور زیر و زبر مینویسن که با خوندن شون چشم و دل خوانندگان روشن که نمیشه هیچی کونشون مبارکشون هم پاره میشه. این جماعت حزب اللهی، با توکل به ایزد منان قرار های وبلاگی شان را به صورت تور سیاحتی، زیارتی به اماکن مقدسی چون جماران و یا ختم کلام الله حمید برگزار میکنند . با یه عالمه پشم و ریش راه میافتن و بسم الله، بازم دعا میخونن و به جد و آباد ما لعنت میفرستند. خلاصه همه هر چی تو مخشون دارنو رو میکنن اما اینوسط ، نوعی از شاعران اند که توی جمجمشون بجای مغز کس دارند و این عزیزان به امر نوشتن نوعی از شعر بنام کس شعر میپردازند که این نوع شعر فقط نزد ایرانیان است و بس. گروه کس مغزان شاحه دیگری دارد که کس ( همانا جانشین مخ شان ) خل میباشد و داشمندان احتمال میدهند بدلیل استفاده نکردن این افراد از کس خود، کس ایشان به کون تمایل پیدا کرده و خل شده است. این دسته به نوشتن مطالب بی سر و ته و نا مفهومی مانند همین متنی که در حال خواندش هستید اشتغال میورزند. بله، عزیزان من همه ما مینویسیم. حالا خوب یا بد نوشتن مون مهم نیست، مهم هدفمون از نوشتنه. واقعاً میدونین چرا مینویسیم؟
دلایل و اهداف اشخاص از نوشتن وبلاگ ( برداشت شخصی ).
1- شهرت: هیچ انسانی بدش نمیاد بچه معروف بشه و خیلی ها بشناسنش.
2- تبلیغ عقاید: خیلی ها میخان عقاید خودشون رو تبلیع کنند ( عقاید سیاسی، فرهنگی، دینی، مذهبی و ...).
3- تمرین: بعضی ها هم تمرین نویسندگی میکنن. یعنی یه جوری میخان ببینن آیا میتونن یه نویسنده خوب بشن یا نه.
4- کل خواباندن: یه عده دیگه هم میخان کل بخوابونن و به رفیق رفقا ثابت کنن که میتونن بچه معروف بشن.
5- مخ زنی: خیلی های دیگه هم وبلاگ رو با چت روم های یاهو اشتباه گرفتن و توی وبلاگ مخ میزنن، از وبلاگ هم یه راست طرفو دعوت به چت میکنند و بسم الله...
6- آموزش: انسانهای خیری هم پیدا میشن که هدف شون از نوشتن خدمت به خلق الله میباشد و کارهای قشنگی رو به ما آموزش میدن که توی هیچ مدرسه ای به این آسونی نمیتونیم یادشون بگیریم. البته عده ای هم پیدا میشن که به بهانه آموزش، اهداف کثیف خودشون رو دنبال میکنن و همه جور کاری رو به شما یاد میدن بجز کار خوب.
7- خالی نمودن عقده: کسایی هم پیدا میشن که هر موقع حرف زدن مشت محمکمی بر دهان استکبار جهانیشان خورده اند، پس این نازنین ها هم باید یه جایی عقده این سکوتی که بهشون تحمیل شده روخالی کنن و کجا بهتر از وبلاگ.
8- زید: بعضی ها هم میخان به زیدشون بگن: عزیزم دوستت دارم. اما میخان واسه زدن این حرف از یه فریم مدرن استفاده کنن و این فریم هم وبلاگه. میان و تر میزنن به ملت خواننده در حالیکه مخاطبشون فقط زید مبارک است.
9- سرگرمی: به نظر من همه وبلاگنویس ها به نوعی بیکارن و بدلیل در دسترس نبودن سرگرمی ای بهتر و آرامش بخش تر از نوشتن، میان وبلاگ مینویسن.
10- بدون هدف: هه هه ! کیر خوردی، توضیح نداره!
11- بازم کیر خوردی چون چیز دیگه ای یادم نمیاد که بنویسم.
خب حالا که همه شو خوندی و وبلاگنویس هستی، نامردی نکن و مثل بچه آدم توی اون نظر خواهی بی صاحاب بنویس که هدف مبارک شما از نوشتن وبلاگ چیه؟ اما اگه میخای چاخان کنی و سر ما رو شیره بمالی ( یعنی نمیخای هدف اصلیتو بگی ) بیخیالش شو. اگر هم نیستی بازم دوست داشتی یه چیزی بنویس تا ننوشته از دنیا نری.
لنگ نویس:
هدف بنده از نوشتن وبلاگ: اون موقع ها تعداد وبلاگا خیلی کم بود و به نظر من اکثرشون هم عالی مینوشتن، خب ما هم چند تایی رو خوندیم و با خودمون گفتیم: به به! چقدر قشنگ مینویسن. همون موقع یادمون افتاد که تو مدرسه همیشه از خوندن انشاء های تخمی خود خجالت میکشیدیم و کونمون سوخت که چرا ما نمیتونیم مثل اینا قشنگ بنویسیم. چند وقتی همینجوری سوختیم و ساختیم. یه روز بطور ناگهانی از درونمون یه صدایی برخاست ( والله گوز نبود! ) و گفت: ای حمید! میدونی چرا انشاء هات همیشه کیری بودند؟ گفتم: نه بجان حاجی! گفت: واسه اینکه همیشه واسه معلمه مینوشتی و میخاستی خودت رو کسی جا بزنی که نبودی. شخصیت واقعیتو پنهون میکردی و سعی میکردی خودت رو یه نابغه جا بزنی در حالیکه کیر من هم نبودی اما اگه میخای بنویسی، خودت باش. قشنگ نوشتن مهم نیست، مهم اینه که هر چی از اون مخ گندیده ات بیرون میاد رو بنویسی. ما هم صبر نکردیم و یه راست رفتیم یه کارت اینترنت دو ساعته خریدیم، یه وبلاگی راه انداخیتم و با یاد و نام او شروع کردیم به نوشتن اما مسئولین پرشین بلاگ کونشون سوخت و مسدودش کردن ( فکر کنم اولین وبلاگی بود که پرشینبلاگ مسدودش کرد ) . بعدش هم اومدیم اینجا و شدیم خفاش. این همه فک زدم ولی هدفه رو روشن نکردم. هدف من این بود که ببینم میتونم نویسنده بشم یا نه اما هنوز که هنوزه ندیده ام. بناءً از اون هدف دست ورداشتم و الان هدفی ندارم جز کوری چشم دشمنان اسلام. راستش، الان اگه هر از گاهی اینجا کس شعر نگم دلم میگیره و باید سرمو بذارم زمین و به لقاء حق لبیک بگم.
گربان سنه!
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
تا جايي که عقلم قد ميده خيلي وقت قبل يه متني با عنوان آبجي وبلاگيا نوشته بودم و فکر ميکردم چيز هاي وبلاگي از دوست وبلاگي , زيد وبلاگي , معشوق وبلاگي و ... تجاوز کنه و به جايي برسه که ازدواج وبلاگي هم بعنوان يکي از رسومات ايران زمين پيشرفت کنه. اما اي دل غافل , تا رو اين صندلي بي صاحاب يه تکوني به کونمون داديم و ديديم ... اي داد بيداد. چندين ازدواج وبلاگي صورت گرفت و ملت از گاييدن کس وبلاگي لذت بردن, در حاليکه ما لاس خشکه وبلاگي هم نصيبمون نشد.
در راستاي ازدواج چندين تن از وبلاگ نويسان معروف مانند : ان گوريل + نيستان , جنده خانوم + اون يار خارجيه, پينک پنتر.. ببخشيد.. فلويدش + پيمان چرندياتي و بقيه که هنوز آمارشون بدست حقير نرسيده ( اللهي کوفتتون بشه ! حد اقل ما رو هم دعوت ميکردين تا يه حالي به اين شيکم صاب مرده ميداديم) بر آن شديم تا ما هم آگهي اي در اين وبلاگ بدهيم. باشد که همسري شايسته و وبلاگ نويس به پستمان بخورد و حالي ببريم بسي باحال.
مزايده شماره ۰۹۸۱:
پسري هستم ۱۹ ساله , باشنده يکي دهکده هاي دانمارک و داراي مدرک فوق دکتراي کس شعر نويسي از دانشگاه کارباکس آمريکا. قدي دارم حدوداْ ۱۹۰ سانتي متر ( يه کم بلند تر يا کوتاه تر , دقيقاْ نميدونم ). وزنم حدوداْ چهل کيلو البته بدن استخون. ابولي دارم بسان سگ باسبان ( هميشه بيدار ). در آمد خاصي ندارم فقط عصر روزهاي جمعه با کلاهي کهنه کنار خيابان وا ميستم و تا شب چهار قروني به جيب ميزنم( گدايي ميکنيم تا محتاج مردم نباشيم ). ماشيني دارم مدل جديد, مدل دو چرخه اي. و خانه اي ندارم بجز همين وبلاگ.
شرايط اشتراک در مزايده:
سن مورد نظر : بالاتر از ۲۵ سال
هيکل مورد نظر : تووووووووووپ .
قيافه : خب معلومه که بايد خوشگل باشه
مبلغ موجود در شماره حساب: بالاتر از ۱۰۰ هزار دلار
داراي ويلا در بهترين منطقه جزاير هاوايي
وبلاگ در بلاگ اسپات و تعداد ويزيتور وبلاگ روزانه حد اقل ۵۰۰ نفر. ( اولويت با صاحبان دات کام ميباشد )
واجدين شرايط ميتوانند درخواست هاي خود را به ضميمه فتو کپي از تمامي صفحات شناسنامه يا گذرنامه , دو قطعه عکس رنگي از پشت و روي بدن ( رعايت حجاب اسلامي در عکس الزاميست ) و فتو کپي از مدرک تحصيلي تا تاريخ ۳۱ دسامبر به آدرس :
خيابان پيروزي , کوچه شهيد حميد قزويني , نبش بقالي اکبر آقا , پلاک ۱۶ کد پستي: سيصد و شصت و هشت هزار و شش صد و چهل و سه مميز بيست و دو . و يا پست الکترونيکي : marrigae@weblog.com ارسال نمايند.
****************************
من با اينکه از اين جماعت کافي شاپ برو , کاپوچينو خور , وبلاگ گروهي نويس و دات کامي خوشم نمياد اما بازم ازدواج همه اونايي که از طريق وبلاگ با هم ديگه آشنا شدن رو به تک تک شون تبريک ميگم و براي همه ي اين عزيزان آرزوي خوشبختي ميکنم.
********************
اي کيرم دهن اين دختره که بازم اومد يه سيگار از ما گرفت و رفت. مادر قحبه اينقدر فکر نميکنه که من بدبخت فلک زده تا آخر همين ماه فقط اين يه بسته رو دارم که دو روز در ميون يه نخ ميکشم تا تموم نشه. اي ننتو.........
گربان سنه !
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲
برنامه بچه هاي غين ( قسمت اول : جوانان و خانواده ها )
مجريان : حميد و مينا خانوم.
کارشناس برنامه : بابک کونيزاده دارنده فوق دکتراي روانشناسي از دانشگاه کابل .
حميد: با سلام خدمت شما بينندگان عزيز بويژه جوانان عزيز و خانواده هاي محترم. در خدمت شما هستيم با اولين قسمت از مجموعه برنامه بچه هاي غين از شبکه جهاني وبلاگستان. در اين قسمت از برنامه به اتفاق همکار عزيزم آقاي ... مغذرت ميخام ... مينا خانوم و کارشناس عزيز برنامه آقاي بابک خان سعي در تحليل مشکلات جوانان و خانواده ها داريم .
مينا خانوم ( با صدايي دو رگه و صورتي از ته تراشيده در لباس ميني ژوب مشکي کون و کپل مردانشو بيرون انداخته ): بنده هم به نوبت خودم خدمت شما بينندگان عزيز سلام عرض ميکنم .
بينندگان : گه ميخوري بچه کوني .
حميد : خب بينندگان عزيز ! کس شعر زيادي نميگيم و قبل از اينکه بهمون فحش و ناسزا بکشين ميريم سر اصل قضيه. شما از همين لحظه تا يک ساعت ديگه ميتونين با اين شماره از کارشناس برنامه مطرح کنيد. شماره رو يادداشت کنيد. خودکار ندارين با آب دماغتون بنويسين. شماره برنامه : هزار و سيصد و شصت و سه مميز نود نه صدم .
مينا خانوم : اينطوري که همکاران به بنده فاک و بيلاخ ميدهند مثل اينکه يکي از شما بينندگان پشت خطه و داره خودشو جر ميده.
حميد : برنامه جوانان غيني بفرما غين بچه !
بييننده : با سلام خدمت حميد خان و همکار عزيز و کون گنده تون مينا خانوم . آقاي کارشناس هم بيان کيرمو بخورن چون سلام زيادي ندارم تا به درز اونم فرو کنم .
حميد : سلام به شما بيننده عزيز . مرسي از اينکه سلاماتتون رو به ماتحت ما فرو کردين. نظر لطفته مادر قحبه.
بيننده : زر زيادي نزن , جواب سوالو رد کن بياد.
حميد : انتر خب سوالتو بپرس تا ما جواب بديم.
بيننده : مگه نپرسيدم ؟
مينا خانوم : نه کس کش . نپرسيدي کير بابام دهنت .
بيننده : اولن از خودت مايه بزار بچه کوني . من که ميدونم پسري. دومن سوالو گوش بده تا بعداْ زر زيادي نزني.
حميد : سوالتونو بفرمايين و وقت برنامه رو نگيرين جناب مادر قحبه.
بيننده : سوالم از خدمتتون اينه که چرا خانواده ها به جوانانشون ستم روا ميدارند و اونا رو به مدرسه ميفرستن؟
حميد : ايول بابا . يعني اينم نميدوني ؟
بيننده : اگه ميدونستم از توي کس کش ميپرسيدم ؟
حميد ( مثل لبو قرمز شده ) : نه خب . گوشيو بزار تا کارشناس بياد ببينيم چي ميگه.
کارشناس برنامه با يه عينک ته استکاني و تريپي بس خفن دانشمند وارد ميشود .
حميد : آقاي کارشناس خوش اومدين.
کارشناس : با سلام خدمت شما همکاران عزيز و بينندگان محترم . بابک ...
حميد ( وسط حرفش ميپره ): همه ميدونن چه جونوري استي .زر زيادي نزن جواب ملتو بده که الان ميان کون هر سه تامون ميزارن .
کارشناس : باشه بابا . تو هم همش برين به ما . در جواب اين بيننده عزيزمون بايد بگم که بدليل عدم دسترسي خانواده هاي ايراني به کير مصنوعي و اطاقهاي مخصوص افراد خانواده . والدين بچه هاشونو به مدرسه ميفرستادن تا در نبود آنها با هم دودول بازي کنن. رسم بر اين بود که بچه ها در مدرسه مشق ميآموختند و پدرانشان در خانه ننه شونو ميگاييدن. به همين دليل اين رسم غلط از همان قديم وارد فرهنگ ايراني شد و از ايران به ديگر کشورها سرايت کرد و تا به امروز که خانواده ها براي حيوانات خانگي خود هم اطاق جداگانه دارند به جاي مانده است.
حميد : ايول بابا ! اين اجداد ما هم عجب مخي داشتن ولي انصافاْ کس شعر بدتر از اين تو عمرم نشنيده بودم .
مينا خانوم : الان ديگه شرايط يه جور ديگه شده. مادران بچه ها و بابا ها رو صبا بيرون ميفرستن معلوم نيست تو خونه تنهايي چکار ميکنن.
حميد : هيچي ُ چوب تو کس ننت ميکنن . به تو چه که چکار ميکنن. بينندگان عزيز ديديد که کارشناس ما چقدر بارشه پس اگه بازم سوالي داشتين يه زنگ بزنين بپرسين . ما هم که به تخممون , آقاي کارشناس جواب ميدن. اما اکنون يکي با يکي از جوانان شکست خورده مصاحبه اي انجام داديم که تا لحظات ديگر شاهدش خواهيد. اين آقا اسمشون محسن.ت است و ۶۴ ساله هستند.
پيام هاي بازرگاني ميان برنامه :
مرد : زن پاشو کستو بشور يه وقت بو نده ميخام درت بذارم!
زن : کس من ديگه به شستن احتياج نداره.
مرد : چرا ؟
زن : چون به دماغ دراز سپردمش .
مرد : جنده شدي ؟
زن : نه . دماغ دراز که کسي نيست است اينه ( اشاره به نوار بهداشتي ).
شعر :
دماغ دراز چه تميزه .... کسم واسش عزيزه
دماغ دراز بو گيره ..... بو از کست ميگيره
آب کسو مي مکه ..... کست توش نمي پکه
پايان پيام هاي بارگاني
حميد ( توي گزارش ): در راستاي برنامه مصاحبه اي با يکي از جوانان شکست خورده انجام ميدم . سلام !
محسن : سلام عليکم . چطوري انتر .
حميد : انتر باباته کس کش . چرا فحش ميدي ؟ ميخاي همينجا بگم بيان کونت بذارن؟
محسن : نوکرتم . شوخي کردم .
حميد : سالاري . منم شوخي کردم . خب حالا بنال ببينم چطور شد که اينطور شد؟
محسن : آقا ما نشسته بوديم واسه خودمون يه قل دو قل بازي ميکرديم که اين کس کشا اومدن دستگيرمون کردن. ميگن به اتهام عرق خوري دستگيرت کرديم ولي والله تا جايي که ما يادمون داشتم آب معدني ميخوردم.
حميد : اشکال نداره بزرگ شدي يادت ميره . حالا از گذشتت بگو .
محسن : آقا ما بچه بوديم , خوشکل بوديم.
حميد : به تخمم که خوشگل بودي . الان که از ان منم انتري باهات کاري هم نميشه کرد.
محسن : آره آقا ما خيلي فقير بوديم. بابام تو يکي از بار هاي تجريش رقاصه بود.
حميد : بابات ؟
محسن : آره . بار زنونه بود.
حميد : ايول. بعدش چي .
محسن : بعدش هيچي منم با خودش ميبرد بار رقص ياد بگيرم که يه روز يه زنه بهم تجاوز کرد و آبم اومد. از اون ببعد بدبختيم شروع شد و روزانه ده تا زن ميکردنم. تا اينکه يه روز فهميدم , ايدز گرفتم و معتاد به مواد مخدرم. از اونروز تا الان يه قطره آب خوش از گلوم پايين نرفته. همش گلو درد دارم .
حميد : براتون آرزوي مرگي توام با کير خوردن رو ميکنم و اميدوارم تا لحظه مرگتون هيچ چشم نا پاکي به شما نيافته.
محسن : مرسي .
حميد : خودت خرسي , بابات خرسه , جد و آبادت خرسن.
محسن : بازم مرسي.
حميد :باشه بابا اصلاْ من خرسم , ولمون کن . بينندگان عزيز با عرض معذرت وقت برنامه به پايان رسيد و ما شرمنده تون شديم . اما نگران نباشيد در برنامه بعدي هم مثل همين برنامه مختونو ميخوريم و تحليل کارشناسي آقا محسن .ت رو هم ميزاريم واسه برنامه بعد.
مينا خانوم : بينندگان عزيز تا روزي ديگر و جوانان غين ديگر شما رو به خاک ميسپارم . انشاالله که تو کف برنامه بموننين کس کشا.
حميد : تا برنامه بعد من اين مينا خانومو اونقدر بکنم که پشم ريزون کنه و واقعاْ دختر شه اما قبل بايد آقاي کارگردان بهش تفهيم کنه که اينجا اومده دختر بشه نه اينکه دختر بسازه. خب با آرزوي روزي خوش شما را به اون کس کشي که پشت در واستاده ميسپارم تا ببردتون به دنياي عجايب. خدا نگهدار.
تهيه کننده : آدمين بلاگردان
کارگردان : دان رياضي دان
گروه فيلمرداري , صدا برداري و جاکشي : جاوا نويسان تهران
با تشکر از :
گروه اجتماعي شبکه دو مدرسه
نيروي مردمي ايالت کار با کس شرقي
عفاف خانه ميرزا امير غريبه
ستاد مبارزه با کس هاي پشمالو
رياست انتظامات و تدارکات بهشت زهرا
زندان اوين
خانواده هاي: جنده زاده و صميمي
بقال... ببخشيد... مسئول فروشگاه محله مون
اين پيتر مادر قحبه که گير داده چي داري مينويسي
مسئول کتابخونه
و همه عزيزاني که در تهيه اين برنامه ما را ياري دادند.
تهيه شده در گروه کس شعر پرونيي شبکه بلاگستان .
گربان سنه !