پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۳
به اميد اون روز خوب...
گربان سنه!
جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳
اميدوارم حال شما، خانوادۀ گرامي، همسايه هاي نازنين، بقال سر کوچه، بر و بچز محل، دختر خوشگلاي محله، …نده خانوم محله ( مخصوص افراد بالاي 18 سال: جنده خانوم محله ( رعايت شئونات اسلامي هم الزامي شده وگرنه ما رو چه به 3 نقطه.:-) ) و … خوب باشد.
لطفاً به موارد زير توجه فرماييد:
1- با اون خداحافظي سوزناکي که من نوشتم شايد فکر مي کرديد ديگه اينورا آفتابي نشم و اگر هم بشم ، نه به اين زودي ها. قبل از اينکه بشينم و دست به کيبورد بشم در مورد دفعات قبلي که خداحافظي کردم و بعدش هم دوام نياوردم و مثل بچه پر رو ها سرم رو انداختم پايين، و انگار نه انگار اين من بودم که خداحافظي کرده بودم، نشستم و يه اطلاعيه نوشتم که آره ملت ما دوباره برگشتيم و چش آمريکاي جهانخوار رو براي بار ديگر کور نموديم و … الخ. خلاصه فکر کردم که اين خداحافظي هاي ما هم ديگه کليشه يي شده و شورش رو در آورده. بناءً تعدادي بيلاخ و اينجور چيزا تقديم خويش نموده و عهد کردم بعد ازين تا موقعي که از اينکه کارم تمومه و الانه که جناب مخ بطور کامل ريدمان کنه مطمئن نشدم، جيم نشم و از زير بار مسئوليت به اين بزرگي در نرم ( مرحوم زيرشلواري: بابا مسئوليت! ). پس اميدوارم اين يکي تصميمم مثل تصميمات قبلي آبکي از آب در نياد و جاودان بماند.
2- جهت توجيه اين بازگشت ناگهاني و غير منتظره، شعري که اون پايين ميتونيد ملاحظه کنيد رو نوشته بودم. اول فکر کردم بدون شرح بذارمش و توضيح بيشتري ندم اما ديدم بدون سلام عليک و عرض ادب و … کار بديه و از انسان مؤدبي مثل من چنين کاري بعيده ( مرحوم زيرشلواري : بابا مؤدب! ). پس اين حرفايي که الان ميخوني جهت خالي نبودن عريضه نوشته شده.
3- ساعت 11:41 دقيقه.... فکر مي کنم بايد بخوابم!
4- اون شعره رو بخونيد تا متوجه موضوع مهمتري شويد. چه جور موضوعي؟ اينکه بازگشت ما هم بي حکمت نبوده. ( مرحوم زيرشلواري: بابا حکمت! ( اهه، اين مرحوم زيرشلواري هم تو پرانتزهاي ما وبلاگ باز کرده. کس کش برو تو وبلاگت بنويس!)).
5- شب بخير!
پند بايزيد
شب بخواب من بيامد بايزيد
گفت ما را پند بشنو اي حميد!
آنکه نشنيدست پند پير را
هيچ ديدي کز غم دنيا رهيد؟
گوش کن با جان و دل حرف مرا
حق مرا بهر نصيحت برگزيد
تجربه آموختم من زين جهان
بعد ازان گشتم ز دنيا ناپديد
پند اول اينکه اي زيبا سرشت
بهر کس شعر برگزين سبکي جديد
پند دوم را شنو با جان و دل
گوش کن، بازي مکن با آن کليد!
من بسي کس کرده ام، اما بحق
لذت کس شعر در کس هم نبيد
پند سوم حرف حق باشد نه پند
حرف حق تلخست همچون برگ بيد
حق بگفتست تا بگويم با تو من
کو ترا بهر تملق نآفريد
از تملق دوري کن اي بيخرد
تا بگردي روز محشر رو سپيد
حرف حق را گو، چرندست حرف حق
کو جهان را بهر کس شعر آفريد
گر مؤفق گردي با اين پند ها
پند ديگر آرم از عرش مجيد
اين بگفت آن نيک مرد و بعد از آن
بال خود بگشود و از خوابم پريد
من نمي دانم که حرفش راست بود
يا چرندي و گفت و در خوابم بريد
من که ره گم کرده بودم سالها
حرف او چون قطره در گوشم چکيد
پيش زانکه اين سخن پايان دهم
ميدهم بهر شما من يک نويد
زين سپس کس شعر گويد اين حقير
خوب يا بد؟ مي توان بنشست و ديد
صبح شخصي از در منزل گذشت
گوش من اين حرف را از او شنيد:
بهر شيرين کردن هر کام تلخ
شهد لبخند ترا بايد چشيد
گربان سنه!
نوشته شده در ساعت 11:48 ب.ظ ديشب توسط خودم
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳
الان ديگه تصميم خودم رو گرفتم. شايد بعضي ها بگن، يارو کونش گشاد شده يا از اين قبيل حرفا. اما واقعيتش اينه که خزانه کش شعر من خيلي وقته ته کشيده و اگه تا الان مقاومت کردم فقط به اين اميد بود که شايد بتونم دوباره پرش کنم. من خودم ميدونم که نه تنها نويسنده خوبي نبودم بلکه با اراجيفي که نوشتم خيلي ها رو هم از خودم رنجاندم. بناءْ همينجا از همه ي اونايي که بهشون توهين کردم معذرت ميخام. هيچ چيزي بدتر تنفر نيست. من يه هم اتاقيي توي زندان داشتم که به گفته ي خودش از هيچ کس متنفر نبود، بجز تنفر. من اوايل بهش مي خنديدم اما بعداْ متوجه شدم که عقيده بدي هم نيست. الان که قراره آخرين حرفهاي خودم رو بنويسم، ميخام بگم من از هيچ کس متنفر نيستم، حتا از آخوندا که مثل سگ ازشون بدم مياد. بدم مياد، اما ازشون متنفر نيستم. چه فرقي ميکنه؟ نمي دونم بخدا. حالا اينو به اين دليل گفتم چون نمي خوام کسي از من متنفر باشه. البته فکر نمي کنم من کاري کرده باشم که باعث تنفر کسي از من بشه، اما من از خيلي ها شنيدم که از نوشته هام متنفر اند. متنفر بودن از افکار کسي که نبايد باعث تنفر از خود شخص بشه. حالا اگه بدونين همه ي حرفهايي که من اينجا نوشتم فقط شوخي بودن. باور مي کنين؟ ( ملت: برو بابا! کي تو رو جدي گرفته؟ کيرمون هم نيستي! )
خب ديگه ما بريم. اگه عمري باقي موند و شروع دوباره اي در کار بود، شايد با حرفها و يادداشت هاي جديدي در خدمتتون باشم. اصلاْ يه سبک جديد، شايد هم يه وبلاگ جديد. البته وبلاگ مبلاگ که ماشالله تو اين مملکت زياده. هر سنگي رو بلند کني از زيرش ده تا وبلاگنويس قهار بيرون مياد که روزانه هزاران نفر مثل من، تو نظر خواهي وبلاگشون وبلاگ مينويسن. ( گوز چه ربطي به شقيقه داره؟)
راستي تا يادم نرفته بگم که اينوسط ما يه همکاري هم به اسم ممد آغا داريم که ظاهراْ مقعد مبارکشون گشاد تر از مال ماست و در عرض همين ۲ ماهي که با ما مثلاْ همکار بوده فقط نوشته: ما هم اومديم. اگه اون تونست ادامه بده که ادامه ميده. اگر هم نداد کون لق جفتمون، وبلاگ همينجوري يادگاري باقي ميمونه تا مسئولين بلاگ اسپات خودشون يه فکري به حالش کنن.
بدرود
گربان سنه!
چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲
چون مدتي از اقامت مان در دانمارک و يار غاري نيافتيم، دل مبارک مان بسي بگرفت. آنقدر که حتي قيافه سياوش بيچاره هم غير قابل تحمل گرديد و حالمان از ديدن اش به هم ها بخورد. پس هر دو دست در دست همدگر داده، دوتايي بدامان بابا چنگي بزديم تا خودش دست بکار گردد و دوستي از برايمان رديف نمايد، بچه باحال. ابوي گرامي چون فرزندان خويش را سراسيمه بديد، دستي به سبيل مبارک...( کس شعر در وکرديم! بابا سبيل نداره...پس...)، دستي بدانجاي مبارک خويش کشيده به فکر فرو بردندش. چون از فکر خارجش نمودند، فرمودند: هان اي فرزندان من! نگران نباشيد که در اينجا اخوي يکي از ياران گذشته ميچرد و دو کره همسن و سال شما يابو ها داره که مثل خودتون چيزي بيشتر از يابو نيستند. ( بابا خيلي تحويلمون بگيره از اين حرفاي قشنگ مشنگ تلاوت ميکنه ). پس از چشم به هم زدني، ابوي گرامي دور گويي فرموده با اخوي دوست خويش قرار داد نمودند و ما را بدانجا فرستادند. بعد از سفري طولاني با قطاري زيبا و مدل عهد دريانوس ( عليه سلام ) و ديدن مناظر زيبايي از گاو، گوسفند و اسب به شهر بزرگي رسيديم که آنجا را گوه پنهان... ببخشيد!!!... کپنهاگ نامند. در ايستگاه قطار، موجوداتي به استقبال مان آمده بودند چون خودمان نابغه. اينان همان ياران جديد اند که احتياجي به معرفي .... دارند. وحيد بزرگتر، تپل تر و کس خل تر از داداش کوچکترش حامد ميباشد، شغل مغل شون هم ظاهراْ روبراس. پس هر دويشان به ما عرض ادب نمودند، ذوق نموديم و يا علي ! بسي ماچها نموديمشان و قربان صدقه شان برفتيم. ملت بيکار و الافي که عمر عزيزشان را در ايستگاه هدر ميدادند، گمان بر بچه باز بودنمان برده، ما را گي بدانستند. پس آگاه شديم که ماچ نمودن بيش از حد مذکر نشانه گي بود است و بسي ناراحت گشتيم. تبصره: ببين بالام جان! اين همه دختر و پسر تو خيابون همديگه رو ماچ ميکنن و لب ميگيرن، چرا هيشکي اونجوري که ما رو نگاه کرد به اونا نگاه نميکنه؟ تازه من که هدف بدي نداشتم.
دير گاهي بود، از ترس کلفتي ابول ابوي گرامي، دستي به پياله نبرده بوديم و خمار شراب ناب بوديم. ياران هم با ديدن ريخت بي حالمان به موضوع پي برده، نامردي نکردند و با دوستان ديگر ،که در اينجا نقش سياهي لشکر را بازي مي نمايند، علاوه بر ويسکي فرد اعلاء ( يا بقول يارو: ويسکي صل علي ) آلات موسيقي نيز مهيا نمودند تا لحظات عرفاني توبه شکني را با نواي موسيقي عرفاني تر سازيم. اخوي دوست قديمي ابوي گراميمان چون از موجوديت آلات موسيقي آگاه گرديدند، ابولي استوانه اي به برنامه هايمان بزد و تعدادي سرهنگ، دکتر، بقال، چقال، بناء و ماماي بازنشسته و ساکن سرزمين کفر و الحاد را برداشته در مراسم شرکت نمود. بزرگان ( ضد انقلاب ) بيامدند و شيشه هاي ويسکي مان را تا قطرات آخر در خندق هاي بالاي شان خالي نمودند. چون از نوشيدن فارغ گشتند، از ياران خواهش نمودند تا با ساز و آواز دلشان شاد نمايند. ديگران شروع به نواختن نمودند اما هر کس به نوعي عذري داشت و از خواندن عاجز بود. پس حقير تا پاسي از نيمه شب اي ايران!، اللهه ناز و... خوانده حنجره طلايي خويش به فاک عظما بداديم. حوالي صبح دم پير مردان راه خويش کشيده هر کدام روانه منزل گشتند و ما را با دلهاي پرخون بر جا نهادند. کفرمان در آمده بود و فحش هايي نه چندان زيبا، نثار جد و آباد کساني کرديم که ويسکي هاي بيگناهمان کوفت نموده بودند.
دوستي با لبخندي به پهناي صورتش از جا برخاست و شيشه اي که پنهان نموده بود را از پناهگاه بيرون آورد. ديگران را کان نشستن و نوشيدن نبود، پس کپه مرگ خويش نهاده بخوابيدند. بنده حقير شيشه نجات يافته را به تنهايي به نيمه رسانيديم. بيخبر از آنکه نصف شيشه کون عرق خواران ناشي را پاره همي نمايد.
ديري نگذشت که خوابي عميق بر وجود مبارکمان حکم فرما گرديد.... و چون چشم گشوديم، خويشتن را در بيمارستان يافتيم. سوزن هايي کلفت به رگهايمان فرو نموده بودند. چون چشمانمان بر والده گرامي بيافتاد که چون شير ژيان بسويمان چشم غره ميرفت و اگر پرستار خانم ( اللهي قربونش برم! چقد اين پرستاره ماه بود.) به موقع نرسيده بود، تيکه پاره مان مينمود از خجالت سرخ آب گشتيم و توي تشک فرو برفتيم. والده گرامي فرياد بر آوردند: آي کره اسب! تو که جونشو نداري، مگه مرض داري که ميخوري؟ اگه بچه ها به موقع بيمارستان نرسونده بودنت، خدا ميدونه الآن با عزرائيل چيکار ميکردي. ( منظورش از اينکه با عزرائيل چکار ميکردي اينبود که يا عزرائيل کون تو ميذاشت و يا اينکه تو کون اون و در هر دو حالت باباي تو در ميآمد).
گه زيادي خورديم! آبروي مان جلوي خلقي بر باد هوا برفت، اما باز هم دلمان درد نکرد. گفتيم: خدايا شکر! اما... اما دلمان هنگامي که آن پرستار بي پدر و مادر و نا نجيب با کمال وقاحت درجه اي بي پدر و مادر تر از خويش را توي کان مبارکمان فرو برد و نجابت چندين هزار ساله مان را به فاک بداد، از سينه به بيرون پرتاب گرديد و چون شيشه شکست. بي عفت شديم رفت!!!
با ياد آوري خاطرات گذايي بيمارستان قلب مجروحم مجروح تر از قبل گرديد. قلبي شکسته، شخصيتي زير علامت سوال و مهم تر از همه بي عفتي، براي هيچ انساني قابل تحمل نيست. ديگه بسه! بيشتر از اين نبايد چرند بنويسم. بايد به حرفهاي اين معلم بدبخت هم گوش بدم. يه ساعته داره خودشو جر ميده اما من يکي انگار نه انگار سر کلاس فيزيک ام. وقت شناس نيستم. کي من آدم ميشم؟
...........................................
همکار عزيزم رو خدمتتون تقديم ميکنم: جناب ممد آقا که اميدوارم در اين راه موفق باشند. اه... اين بغل دستي بابامو در آورد ! ممد جان بيا بالا خودتو معرفي کن ( انگار تو چت ايم! ).
گربان سنه!
پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲
عرضم به حضور انورتون که هر از گاهی دل مبارک میگیرد و میآییم درد دلی در این وبلاگ بنویسیم اما در عین نوشتن نظرمان عوض میشود ( میپنداریم وظیفه مان نشاندن لبخند، نیش خند، کوفت خند و ... بر لبان شماست نه اخم و چیزهای بدترکیبی از این قبیل)، پس عطای درد دل را به لقایش میبخشیم و سعی میکنیم حرف مضحکی بزنیم اما... مگر میشود؟ در عین حال این بلاهایی که سر ما ها میاد گاهی وقتها آنقدر مضحک میباشند که انسان از خنده به خود میشاشد. اصلاً من یکی باید کلمه دیگری رو جایگزین بلا کنم اما در حال حاضر کلمه دیگری یادم نمیاد. به هر حال آقا یا خانومی که حضرت عالی باشی کس عمه درد دل گویان میرویم سراغ بخش اول یا همان مقدمه حکایات زندگی در غربت و بهره بردن از آفتاب بی رمقش، که تصمیم داریم از این ببعد جهت آگاهی شما عزیزان از رسومات و قوانین اینورا به عرض تان برسانیم.
پنج ماهی میشه که بعد از سه سال دوری از آغوش خانواده گرام، عطای وطن را به لقایش بخشیده ایم و ساکن دیار کفر و الحاد شده ایم تا در کنار خانواده نه نفره ( ماشالله بگو مردک! ) خویش زندگی آسوده ای را سپری نمائیم. در آنجا رفقا میفرمودند: حمید، خوش به حالت! خانوادت خارج اند. ما هم بادی به غبغب می انداختیم و از شاهکارهای خانواده ،که والده گرامی تعریف کرده بودند و صد البته ایشان زهر فرموده بودند و ما زر شنیده بودیم ،برایشان بلغور میکردیم غافل از آنکه اشتباه شنیدن کی بود مانند دیدن. آری! به یاران میگفتیم: شما ها که میدونید بابام لیسانسه فلان رشته است؟ مفرمودند: بله! میفرمودیم: مامان دیشب گفت بابا داره واسه دکترا میخونه. خب یاران هم از آنجایی که بنده را خوب میشناسند و میدانند سابقه خالی بندی ندارم، باور میفرمودند. خلاصه بلند شدیم آمدیم اینجا تا ادامه تحصیل فرماییم و دکتری، مهندسی چیزی بشویم و آینده ای بسازیم درخشان. همان چند روز اول متوجه شدیم ابوی گرامی که اکنون مو های سرش در سن 50 سالگی به رنگ دندانهایش سفید شده اند در طلب کسب دکترا نبوده و به کلاس زبان اجباری میروند، تا پول سوسیالشان قطع نگردد، و با مدرسانی همسن و سال شاگردان قدیمی اش سر و کله میزنند. دلمان گرفت و بغض فرمودیم و چون کمر بعد از کردن بغض خمیده گشت گریه را گذاشتیم برای بعد.
چند گاهی گذشت و عزم دیدار اقوام و دوستان ساکن غربت فرمودیم. نگاهی به دور و بر خویشتن انداخیتم و دیدیم، ای داد بیداد! ما که در این خراب شده کسی نداریم بجز خاله ای در آنسوی دانمارک که منفی دارند و همین فردا پس فردا با کمال افتخار به میهن اسلامی بازگردانده میشوند و خدای ناخواسته برادران متعهد آخوندمان چوب توی آستین شوهرشان فرموده میپرسند: آهای مردک لایقبا این همه وقت کدام گوری بودی؟ پس عزم راسخ فرمودیم تا بدیدار خاله برویم و چند روزی دخترانش را دل آسا نمائیم. دستی توی جیب مبارک فرمودیم و دیدیم هزینه سنگین مسافرت با قطار را نداریم و باید دستمان را بعد عمری بسوی خانواده دراز نمائیم، زیرا هنر های مان بدرد خارجکیان نمیخورد و به این زودی ها کاری گیرمان نمیآید که پولی بدر آریم. پس عطای خاله را هم به لقایش سپردیم و با آل و بیتش به خدایش سپردیم. دیری نگذشت که فرستادنمان به مدرسه تا زبان بیاموزیم و با سوات شویم. آموزگارانی دارم مهربان، اما به سن و سال خودم. همکلاسی هایی دارم در سنین 14 و 15 سال که روز اول حقیر را آموزگار پنداشته احترامات کثیری تقدیم نمودند اما به محض آگاهی از دانش آموز بودنمان به ریش مبارک بسی خنده ها نمودند. آخ! ریش گفتم و دلم خون. آمدیم ادای همسکلاسیان را در آورده خوردسال جلوه کنیم، متوجه مو های زائد صورت شدیم و از ریش از بن تراشیده شده خویش خجالت کشیدیم و نتوانستیم. تصمیم گرفتیم با یکی از همکلاسی ها که از طبقه اناس میباشند و صد البته کس خوبی اند طرح دوستی بریزیم تا هر از گاهی درش بگذاریم و غم غربت فراموش نمائیم. پس به فکر اینکه چگونه میتوان مخ خارجی زد، دست به کار شدیم و پس از اندکی مطالعه دریافتیم چنین کس کوچولو هایی از موی سیاه مان تنفر دارند و سایه مان را با سنگ خارا میزنند چه رسد به اینکه بیایند و زیدمان شوند. ما زیادی کس شعر معدبانه بلغور کردیم ولی شما خودشو ناراحت نکن. سر حال بیام یه کس شعرایی رو به عرضتون میرسونم که به نظر من نکات جالبی دارند. این یکی فقط مقدمه بود و بس. حکایت اول که شرح سفرمان به کپنهاگ و دیدار دوستان جدید میباشد را در اصرع وقت خواهم نوشت.
گربان سنه!
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
آقا/خانومي که شما باشي اصلاْ قرار نبود ما بيايم کس شعر بلغور کنيم و بريم اما ديديم اگه صدامونو در نياريم ملت ميفرمايند: کونش بگشاده اند در آنجا و نموده اند بسي کير. پس اومديم ثابت کنيم که هنوز کونه همون کونيه که قبلاْ بود؟ نه بجان حاجي. غرض از نوشتن:
۱- دوستان عزيزيکه تقاضاي لينک دارند خواهشاْ يه ايميلي چيزي واسمون بفرستن تا حساب دستمون بياد و از شرمندگي شان بدر آيم.
۲- ايروني جماعت نه تنها زنده کش مرده پرست بلکه خود کش بيگانه پرست هم تشريف دارند. آقا ما اينجا دست به خايه واستاديم. اين جنده خانوما ميرن به خارجي ميدن. مگه اين ابول بي صاحاب ما خار داره ؟
۳- چند وقتيه مخمان ريدمان فرموده و حس و حال نوشتن نداريم.
۴- اين عراقيه خيلي زر ميزنه ولي به بچه باحاليه. ازش خوشمان ميآيد زيرا اينم از عرب مرباي جاکش بدش مياد.
۵- ما هم انگار ميخايم قانون اساسي تصويب کنيم که زر با شماره ميزنيم.
۶- جمع کن بريم سيگار بکشيم!
گربان سنه!
دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۲
شد گذار عزبي در در باغ ---------- ديد آنجاست يكي ماده الاغ
باغبان غائب و شهوت غالب ---------- ماده خر بسته به ميل طالب
سر درون كرد به هر سو نگريست ---------- تا بداند بيقين خر خركيست
اندكي از چپ و از راست دويد ---------- باغ را از سر خر خالي ديد
گركسي نيز به باغ اندر بود ---------- هوش خربنده به پيش خر بود
آري آن گمشده را سمع و بصر ---------- بود اندر گرو گادن خر
الغرض بند ز شلوار گرفت ---------- ماده خر را بدم كار گرفت
بود غافل كه فلك پرده در است ---------- پرده ها در پس اين پرده در است
ندهد شربت شيرين به كسي ---------- كه در او يافت نگردد مگسي
نوش بي نيش ميسر نشود ---------- نيست صافي كه مكدر نشود
ناگهان صاحب خر پيدا شد ---------- مشت بيچاره خرگا واشد
بانگ برداشت بر او كي جاپيچ ---------- چه كني با خر من . گفتا هيچ.
گفت المنت لله ديدم ---------- معني هيچ كنون فهميدم
نگذارد فلك مينائي ---------- كه خري هم به فراغت گائي
Iraj Mirza
پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲
هر کی ببینی زن داره
هر شب بزن بزن داره
ای بابا ما رو نگاه
عبرت بگیر و حیا کن
به ما کسی زن نمیده
باغ مون ارزن نمیده؟
درسته خونه ندرایم
تو باغچه حیاطشم
گلای پونه نداریم
اما یه دونه دل داریم
از بی زنی تاب نداره
دو چشم گریون مونم
شب تا به صبح خواب نداره
درسته که کار نداریم
بابای پولدار ندرایم
اما به جان حاج خانوم
یه دنیا استعداد داریم
یه بابای مهربون و
تو هر کاری استاد داریم
درسته که جواتیم و
لباسای خوشکل نداریم
اما مگه ما فقرا
تو سینمون دل نداریم؟
دلم میخاد داد بکشم
با خشم فریاد بزنم
بگم که ای حاج آقا جون
گه توی قبر باباتون
اون دختر چلاغتو
کره خر الاغتو
هیچ الاغی نمیگیره
انشالله روی دستتون
باد کنه، یه روز بمیره
ولی چکار کنم که این
جاجی بی ایمان و دین
مؤجر خونه مونه
یعنی که صابخونه مونه
آخ یادم رفت الان باید
با شیرینی و گل تو ید*
بریم خونه ی مش حسن
دعا کنید برگشتنی
با خود بیاریم یکی زن
اما اگه مش حسن هم
خدا بخاد پدر زنم
اون دختر چاغالشو
از من یکی دریغ کنه
پشت در کلبه خود
ما بد بختا رو میخ کنه
حتماً سرش داد میکشم
با خشم فریاد میکشم
میگم:
چی بدی از من دیدین؟
آهای آهای نا مردما
چرا به من زن نمیدین؟
-------------------------------
* ید : به زبان سوسمار خواران شبه جزیره عربستان، همانا دست خودمان باشد. بنده حقیر در اینکه حتماً شما عزیزان هم توی مدرسه با چنین زبان کیری یی دست و پنجه نرم کرده اید شک ندارد.
گربان سنه!
دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲
یکی از سوالاتی که خیلی وقت مخ مبارکبان را اشغال کرده بود و در پی کشف فلسفه اش بودم این بود که بدونم چرا خیلی از جوونای ایران زمین که به کامپیوتر و اینترنت دسترسی دارند و اکتشاف به عمل آورده اند که یه چیزی به اسم وبلاگ وجود داره ،که آدمی زاد میتونه هر چی دلش خواست توش بنویسه و هیچ کسی هم بهش هیچی نگه ( البته تا موقعیکه گه زیادی نخوره و استخباراتی چیزی خرشو نگیره که البته این هم از محالاته ) ، بدون برو برگشت زرتی یه دونه میسازن و بسم الله شروع میکنن به نوشتن. نوشته ها فرق میکنه یعنی همه متفاوت مینویسن اما اینوست بازم کسایی هستند که مخشون گوزیده و قابلیت تولید متن رو نداره که اونا هم خودشون رو ارضاء میکنن و از اینور اونور یه چیزایی کش میرن و به اسم خودشون پست میکنن. یه عده دیگه هم دست به کیبوردشون خوبه و میشینن داستان ، شعر و اینجور صوبتا مینویسن.
یه عده دیگه هم که توی زندگی واقعی از انجام خیلی کارها عاجز اند شروع میکنن به نوشتن خاطرات تختمی تخییلی خودشون. ملت دیگه ای هم هستند که هر زوشون نوروزه و سرشون با دوست، آشنا، فامیل، ههمکار و مامان جونشون گرمه. این دوستان مون هم خاطرات روزانشون رو مینویسن و کون مبارک ما رو که با تنهاییمون ضیافت میگیریم رو میسوزونن. یه جور آدمای دیگه ای هم هستند که به آموزش هنر، کامپیوتر، سکس و غیره میپردازند ( احرشون با آقا امام زمان { عجل الله تعالی فرجشون ردیف } ). عناصری هم وجود دارند که، از ریخت آقا خوششون نمیاد و همچنان از بیخایگی احمد آقا بستوه آمده اند، سیاسی مینویسند. به نظر بنده از چنین افراد خائنی باید دوری گزید زیرا اینان آب به آسیاب دشمنانی چون آمریکای جهانخوار میریزند و سلام کردن به اینان مساویست با مرگی زجر آور ( خداوندا! این بنده گناهکارت را بخاطر نوشتن در باره این افراد از گمراهان مدان. بار اللها ! ترا به عشق روح الله ، به خمینی عزیز سوگند. اینان را براه راست هدایت کن تا مبادا به اسلام عزیز صدمه ای بزنند.)آمین!
یه عده از افراد هم که خدا ذلیل شون کنه نشسته اند و به تبلیغ کفر و الحاد میپردازند. در صورت مواجه شدن با چنین افراد و یا وبلاگ کثیفشان، به هیکلشان تف مبارک خود را بیافکنید ( در تف کردن به وبلاگشان باید مانیتور مبارک خویش را قربانی بدهید اما بدانید که اجرتان با آقا امام زمان است). تعداد دیگری نتایج تحقیقات خود یعنی اکتشافات مبارک خویش را در قالب مقاله هایی سه گیگا بایتی منتشر میکنند و سرور وبلاگ رو همراه با مخ و چشم خوانندگان محترم به فاک میدهند. ملت حزبل هم این وسط کم نیاورده اند و با پشتکار بی نظیری خار کیبرد خودشونو میگان و انواع دعا رو با هزار جور زیر و زبر مینویسن که با خوندن شون چشم و دل خوانندگان روشن که نمیشه هیچی کونشون مبارکشون هم پاره میشه. این جماعت حزب اللهی، با توکل به ایزد منان قرار های وبلاگی شان را به صورت تور سیاحتی، زیارتی به اماکن مقدسی چون جماران و یا ختم کلام الله حمید برگزار میکنند . با یه عالمه پشم و ریش راه میافتن و بسم الله، بازم دعا میخونن و به جد و آباد ما لعنت میفرستند. خلاصه همه هر چی تو مخشون دارنو رو میکنن اما اینوسط ، نوعی از شاعران اند که توی جمجمشون بجای مغز کس دارند و این عزیزان به امر نوشتن نوعی از شعر بنام کس شعر میپردازند که این نوع شعر فقط نزد ایرانیان است و بس. گروه کس مغزان شاحه دیگری دارد که کس ( همانا جانشین مخ شان ) خل میباشد و داشمندان احتمال میدهند بدلیل استفاده نکردن این افراد از کس خود، کس ایشان به کون تمایل پیدا کرده و خل شده است. این دسته به نوشتن مطالب بی سر و ته و نا مفهومی مانند همین متنی که در حال خواندش هستید اشتغال میورزند. بله، عزیزان من همه ما مینویسیم. حالا خوب یا بد نوشتن مون مهم نیست، مهم هدفمون از نوشتنه. واقعاً میدونین چرا مینویسیم؟
دلایل و اهداف اشخاص از نوشتن وبلاگ ( برداشت شخصی ).
1- شهرت: هیچ انسانی بدش نمیاد بچه معروف بشه و خیلی ها بشناسنش.
2- تبلیغ عقاید: خیلی ها میخان عقاید خودشون رو تبلیع کنند ( عقاید سیاسی، فرهنگی، دینی، مذهبی و ...).
3- تمرین: بعضی ها هم تمرین نویسندگی میکنن. یعنی یه جوری میخان ببینن آیا میتونن یه نویسنده خوب بشن یا نه.
4- کل خواباندن: یه عده دیگه هم میخان کل بخوابونن و به رفیق رفقا ثابت کنن که میتونن بچه معروف بشن.
5- مخ زنی: خیلی های دیگه هم وبلاگ رو با چت روم های یاهو اشتباه گرفتن و توی وبلاگ مخ میزنن، از وبلاگ هم یه راست طرفو دعوت به چت میکنند و بسم الله...
6- آموزش: انسانهای خیری هم پیدا میشن که هدف شون از نوشتن خدمت به خلق الله میباشد و کارهای قشنگی رو به ما آموزش میدن که توی هیچ مدرسه ای به این آسونی نمیتونیم یادشون بگیریم. البته عده ای هم پیدا میشن که به بهانه آموزش، اهداف کثیف خودشون رو دنبال میکنن و همه جور کاری رو به شما یاد میدن بجز کار خوب.
7- خالی نمودن عقده: کسایی هم پیدا میشن که هر موقع حرف زدن مشت محمکمی بر دهان استکبار جهانیشان خورده اند، پس این نازنین ها هم باید یه جایی عقده این سکوتی که بهشون تحمیل شده روخالی کنن و کجا بهتر از وبلاگ.
8- زید: بعضی ها هم میخان به زیدشون بگن: عزیزم دوستت دارم. اما میخان واسه زدن این حرف از یه فریم مدرن استفاده کنن و این فریم هم وبلاگه. میان و تر میزنن به ملت خواننده در حالیکه مخاطبشون فقط زید مبارک است.
9- سرگرمی: به نظر من همه وبلاگنویس ها به نوعی بیکارن و بدلیل در دسترس نبودن سرگرمی ای بهتر و آرامش بخش تر از نوشتن، میان وبلاگ مینویسن.
10- بدون هدف: هه هه ! کیر خوردی، توضیح نداره!
11- بازم کیر خوردی چون چیز دیگه ای یادم نمیاد که بنویسم.
خب حالا که همه شو خوندی و وبلاگنویس هستی، نامردی نکن و مثل بچه آدم توی اون نظر خواهی بی صاحاب بنویس که هدف مبارک شما از نوشتن وبلاگ چیه؟ اما اگه میخای چاخان کنی و سر ما رو شیره بمالی ( یعنی نمیخای هدف اصلیتو بگی ) بیخیالش شو. اگر هم نیستی بازم دوست داشتی یه چیزی بنویس تا ننوشته از دنیا نری.
لنگ نویس:
هدف بنده از نوشتن وبلاگ: اون موقع ها تعداد وبلاگا خیلی کم بود و به نظر من اکثرشون هم عالی مینوشتن، خب ما هم چند تایی رو خوندیم و با خودمون گفتیم: به به! چقدر قشنگ مینویسن. همون موقع یادمون افتاد که تو مدرسه همیشه از خوندن انشاء های تخمی خود خجالت میکشیدیم و کونمون سوخت که چرا ما نمیتونیم مثل اینا قشنگ بنویسیم. چند وقتی همینجوری سوختیم و ساختیم. یه روز بطور ناگهانی از درونمون یه صدایی برخاست ( والله گوز نبود! ) و گفت: ای حمید! میدونی چرا انشاء هات همیشه کیری بودند؟ گفتم: نه بجان حاجی! گفت: واسه اینکه همیشه واسه معلمه مینوشتی و میخاستی خودت رو کسی جا بزنی که نبودی. شخصیت واقعیتو پنهون میکردی و سعی میکردی خودت رو یه نابغه جا بزنی در حالیکه کیر من هم نبودی اما اگه میخای بنویسی، خودت باش. قشنگ نوشتن مهم نیست، مهم اینه که هر چی از اون مخ گندیده ات بیرون میاد رو بنویسی. ما هم صبر نکردیم و یه راست رفتیم یه کارت اینترنت دو ساعته خریدیم، یه وبلاگی راه انداخیتم و با یاد و نام او شروع کردیم به نوشتن اما مسئولین پرشین بلاگ کونشون سوخت و مسدودش کردن ( فکر کنم اولین وبلاگی بود که پرشینبلاگ مسدودش کرد ) . بعدش هم اومدیم اینجا و شدیم خفاش. این همه فک زدم ولی هدفه رو روشن نکردم. هدف من این بود که ببینم میتونم نویسنده بشم یا نه اما هنوز که هنوزه ندیده ام. بناءً از اون هدف دست ورداشتم و الان هدفی ندارم جز کوری چشم دشمنان اسلام. راستش، الان اگه هر از گاهی اینجا کس شعر نگم دلم میگیره و باید سرمو بذارم زمین و به لقاء حق لبیک بگم.
گربان سنه!
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
تا جايي که عقلم قد ميده خيلي وقت قبل يه متني با عنوان آبجي وبلاگيا نوشته بودم و فکر ميکردم چيز هاي وبلاگي از دوست وبلاگي , زيد وبلاگي , معشوق وبلاگي و ... تجاوز کنه و به جايي برسه که ازدواج وبلاگي هم بعنوان يکي از رسومات ايران زمين پيشرفت کنه. اما اي دل غافل , تا رو اين صندلي بي صاحاب يه تکوني به کونمون داديم و ديديم ... اي داد بيداد. چندين ازدواج وبلاگي صورت گرفت و ملت از گاييدن کس وبلاگي لذت بردن, در حاليکه ما لاس خشکه وبلاگي هم نصيبمون نشد.
در راستاي ازدواج چندين تن از وبلاگ نويسان معروف مانند : ان گوريل + نيستان , جنده خانوم + اون يار خارجيه, پينک پنتر.. ببخشيد.. فلويدش + پيمان چرندياتي و بقيه که هنوز آمارشون بدست حقير نرسيده ( اللهي کوفتتون بشه ! حد اقل ما رو هم دعوت ميکردين تا يه حالي به اين شيکم صاب مرده ميداديم) بر آن شديم تا ما هم آگهي اي در اين وبلاگ بدهيم. باشد که همسري شايسته و وبلاگ نويس به پستمان بخورد و حالي ببريم بسي باحال.
مزايده شماره ۰۹۸۱:
پسري هستم ۱۹ ساله , باشنده يکي دهکده هاي دانمارک و داراي مدرک فوق دکتراي کس شعر نويسي از دانشگاه کارباکس آمريکا. قدي دارم حدوداْ ۱۹۰ سانتي متر ( يه کم بلند تر يا کوتاه تر , دقيقاْ نميدونم ). وزنم حدوداْ چهل کيلو البته بدن استخون. ابولي دارم بسان سگ باسبان ( هميشه بيدار ). در آمد خاصي ندارم فقط عصر روزهاي جمعه با کلاهي کهنه کنار خيابان وا ميستم و تا شب چهار قروني به جيب ميزنم( گدايي ميکنيم تا محتاج مردم نباشيم ). ماشيني دارم مدل جديد, مدل دو چرخه اي. و خانه اي ندارم بجز همين وبلاگ.
شرايط اشتراک در مزايده:
سن مورد نظر : بالاتر از ۲۵ سال
هيکل مورد نظر : تووووووووووپ .
قيافه : خب معلومه که بايد خوشگل باشه
مبلغ موجود در شماره حساب: بالاتر از ۱۰۰ هزار دلار
داراي ويلا در بهترين منطقه جزاير هاوايي
وبلاگ در بلاگ اسپات و تعداد ويزيتور وبلاگ روزانه حد اقل ۵۰۰ نفر. ( اولويت با صاحبان دات کام ميباشد )
واجدين شرايط ميتوانند درخواست هاي خود را به ضميمه فتو کپي از تمامي صفحات شناسنامه يا گذرنامه , دو قطعه عکس رنگي از پشت و روي بدن ( رعايت حجاب اسلامي در عکس الزاميست ) و فتو کپي از مدرک تحصيلي تا تاريخ ۳۱ دسامبر به آدرس :
خيابان پيروزي , کوچه شهيد حميد قزويني , نبش بقالي اکبر آقا , پلاک ۱۶ کد پستي: سيصد و شصت و هشت هزار و شش صد و چهل و سه مميز بيست و دو . و يا پست الکترونيکي : marrigae@weblog.com ارسال نمايند.
****************************
من با اينکه از اين جماعت کافي شاپ برو , کاپوچينو خور , وبلاگ گروهي نويس و دات کامي خوشم نمياد اما بازم ازدواج همه اونايي که از طريق وبلاگ با هم ديگه آشنا شدن رو به تک تک شون تبريک ميگم و براي همه ي اين عزيزان آرزوي خوشبختي ميکنم.
********************
اي کيرم دهن اين دختره که بازم اومد يه سيگار از ما گرفت و رفت. مادر قحبه اينقدر فکر نميکنه که من بدبخت فلک زده تا آخر همين ماه فقط اين يه بسته رو دارم که دو روز در ميون يه نخ ميکشم تا تموم نشه. اي ننتو.........
گربان سنه !
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲
برنامه بچه هاي غين ( قسمت اول : جوانان و خانواده ها )
مجريان : حميد و مينا خانوم.
کارشناس برنامه : بابک کونيزاده دارنده فوق دکتراي روانشناسي از دانشگاه کابل .
حميد: با سلام خدمت شما بينندگان عزيز بويژه جوانان عزيز و خانواده هاي محترم. در خدمت شما هستيم با اولين قسمت از مجموعه برنامه بچه هاي غين از شبکه جهاني وبلاگستان. در اين قسمت از برنامه به اتفاق همکار عزيزم آقاي ... مغذرت ميخام ... مينا خانوم و کارشناس عزيز برنامه آقاي بابک خان سعي در تحليل مشکلات جوانان و خانواده ها داريم .
مينا خانوم ( با صدايي دو رگه و صورتي از ته تراشيده در لباس ميني ژوب مشکي کون و کپل مردانشو بيرون انداخته ): بنده هم به نوبت خودم خدمت شما بينندگان عزيز سلام عرض ميکنم .
بينندگان : گه ميخوري بچه کوني .
حميد : خب بينندگان عزيز ! کس شعر زيادي نميگيم و قبل از اينکه بهمون فحش و ناسزا بکشين ميريم سر اصل قضيه. شما از همين لحظه تا يک ساعت ديگه ميتونين با اين شماره از کارشناس برنامه مطرح کنيد. شماره رو يادداشت کنيد. خودکار ندارين با آب دماغتون بنويسين. شماره برنامه : هزار و سيصد و شصت و سه مميز نود نه صدم .
مينا خانوم : اينطوري که همکاران به بنده فاک و بيلاخ ميدهند مثل اينکه يکي از شما بينندگان پشت خطه و داره خودشو جر ميده.
حميد : برنامه جوانان غيني بفرما غين بچه !
بييننده : با سلام خدمت حميد خان و همکار عزيز و کون گنده تون مينا خانوم . آقاي کارشناس هم بيان کيرمو بخورن چون سلام زيادي ندارم تا به درز اونم فرو کنم .
حميد : سلام به شما بيننده عزيز . مرسي از اينکه سلاماتتون رو به ماتحت ما فرو کردين. نظر لطفته مادر قحبه.
بيننده : زر زيادي نزن , جواب سوالو رد کن بياد.
حميد : انتر خب سوالتو بپرس تا ما جواب بديم.
بيننده : مگه نپرسيدم ؟
مينا خانوم : نه کس کش . نپرسيدي کير بابام دهنت .
بيننده : اولن از خودت مايه بزار بچه کوني . من که ميدونم پسري. دومن سوالو گوش بده تا بعداْ زر زيادي نزني.
حميد : سوالتونو بفرمايين و وقت برنامه رو نگيرين جناب مادر قحبه.
بيننده : سوالم از خدمتتون اينه که چرا خانواده ها به جوانانشون ستم روا ميدارند و اونا رو به مدرسه ميفرستن؟
حميد : ايول بابا . يعني اينم نميدوني ؟
بيننده : اگه ميدونستم از توي کس کش ميپرسيدم ؟
حميد ( مثل لبو قرمز شده ) : نه خب . گوشيو بزار تا کارشناس بياد ببينيم چي ميگه.
کارشناس برنامه با يه عينک ته استکاني و تريپي بس خفن دانشمند وارد ميشود .
حميد : آقاي کارشناس خوش اومدين.
کارشناس : با سلام خدمت شما همکاران عزيز و بينندگان محترم . بابک ...
حميد ( وسط حرفش ميپره ): همه ميدونن چه جونوري استي .زر زيادي نزن جواب ملتو بده که الان ميان کون هر سه تامون ميزارن .
کارشناس : باشه بابا . تو هم همش برين به ما . در جواب اين بيننده عزيزمون بايد بگم که بدليل عدم دسترسي خانواده هاي ايراني به کير مصنوعي و اطاقهاي مخصوص افراد خانواده . والدين بچه هاشونو به مدرسه ميفرستادن تا در نبود آنها با هم دودول بازي کنن. رسم بر اين بود که بچه ها در مدرسه مشق ميآموختند و پدرانشان در خانه ننه شونو ميگاييدن. به همين دليل اين رسم غلط از همان قديم وارد فرهنگ ايراني شد و از ايران به ديگر کشورها سرايت کرد و تا به امروز که خانواده ها براي حيوانات خانگي خود هم اطاق جداگانه دارند به جاي مانده است.
حميد : ايول بابا ! اين اجداد ما هم عجب مخي داشتن ولي انصافاْ کس شعر بدتر از اين تو عمرم نشنيده بودم .
مينا خانوم : الان ديگه شرايط يه جور ديگه شده. مادران بچه ها و بابا ها رو صبا بيرون ميفرستن معلوم نيست تو خونه تنهايي چکار ميکنن.
حميد : هيچي ُ چوب تو کس ننت ميکنن . به تو چه که چکار ميکنن. بينندگان عزيز ديديد که کارشناس ما چقدر بارشه پس اگه بازم سوالي داشتين يه زنگ بزنين بپرسين . ما هم که به تخممون , آقاي کارشناس جواب ميدن. اما اکنون يکي با يکي از جوانان شکست خورده مصاحبه اي انجام داديم که تا لحظات ديگر شاهدش خواهيد. اين آقا اسمشون محسن.ت است و ۶۴ ساله هستند.
پيام هاي بازرگاني ميان برنامه :
مرد : زن پاشو کستو بشور يه وقت بو نده ميخام درت بذارم!
زن : کس من ديگه به شستن احتياج نداره.
مرد : چرا ؟
زن : چون به دماغ دراز سپردمش .
مرد : جنده شدي ؟
زن : نه . دماغ دراز که کسي نيست است اينه ( اشاره به نوار بهداشتي ).
شعر :
دماغ دراز چه تميزه .... کسم واسش عزيزه
دماغ دراز بو گيره ..... بو از کست ميگيره
آب کسو مي مکه ..... کست توش نمي پکه
پايان پيام هاي بارگاني
حميد ( توي گزارش ): در راستاي برنامه مصاحبه اي با يکي از جوانان شکست خورده انجام ميدم . سلام !
محسن : سلام عليکم . چطوري انتر .
حميد : انتر باباته کس کش . چرا فحش ميدي ؟ ميخاي همينجا بگم بيان کونت بذارن؟
محسن : نوکرتم . شوخي کردم .
حميد : سالاري . منم شوخي کردم . خب حالا بنال ببينم چطور شد که اينطور شد؟
محسن : آقا ما نشسته بوديم واسه خودمون يه قل دو قل بازي ميکرديم که اين کس کشا اومدن دستگيرمون کردن. ميگن به اتهام عرق خوري دستگيرت کرديم ولي والله تا جايي که ما يادمون داشتم آب معدني ميخوردم.
حميد : اشکال نداره بزرگ شدي يادت ميره . حالا از گذشتت بگو .
محسن : آقا ما بچه بوديم , خوشکل بوديم.
حميد : به تخمم که خوشگل بودي . الان که از ان منم انتري باهات کاري هم نميشه کرد.
محسن : آره آقا ما خيلي فقير بوديم. بابام تو يکي از بار هاي تجريش رقاصه بود.
حميد : بابات ؟
محسن : آره . بار زنونه بود.
حميد : ايول. بعدش چي .
محسن : بعدش هيچي منم با خودش ميبرد بار رقص ياد بگيرم که يه روز يه زنه بهم تجاوز کرد و آبم اومد. از اون ببعد بدبختيم شروع شد و روزانه ده تا زن ميکردنم. تا اينکه يه روز فهميدم , ايدز گرفتم و معتاد به مواد مخدرم. از اونروز تا الان يه قطره آب خوش از گلوم پايين نرفته. همش گلو درد دارم .
حميد : براتون آرزوي مرگي توام با کير خوردن رو ميکنم و اميدوارم تا لحظه مرگتون هيچ چشم نا پاکي به شما نيافته.
محسن : مرسي .
حميد : خودت خرسي , بابات خرسه , جد و آبادت خرسن.
محسن : بازم مرسي.
حميد :باشه بابا اصلاْ من خرسم , ولمون کن . بينندگان عزيز با عرض معذرت وقت برنامه به پايان رسيد و ما شرمنده تون شديم . اما نگران نباشيد در برنامه بعدي هم مثل همين برنامه مختونو ميخوريم و تحليل کارشناسي آقا محسن .ت رو هم ميزاريم واسه برنامه بعد.
مينا خانوم : بينندگان عزيز تا روزي ديگر و جوانان غين ديگر شما رو به خاک ميسپارم . انشاالله که تو کف برنامه بموننين کس کشا.
حميد : تا برنامه بعد من اين مينا خانومو اونقدر بکنم که پشم ريزون کنه و واقعاْ دختر شه اما قبل بايد آقاي کارگردان بهش تفهيم کنه که اينجا اومده دختر بشه نه اينکه دختر بسازه. خب با آرزوي روزي خوش شما را به اون کس کشي که پشت در واستاده ميسپارم تا ببردتون به دنياي عجايب. خدا نگهدار.
تهيه کننده : آدمين بلاگردان
کارگردان : دان رياضي دان
گروه فيلمرداري , صدا برداري و جاکشي : جاوا نويسان تهران
با تشکر از :
گروه اجتماعي شبکه دو مدرسه
نيروي مردمي ايالت کار با کس شرقي
عفاف خانه ميرزا امير غريبه
ستاد مبارزه با کس هاي پشمالو
رياست انتظامات و تدارکات بهشت زهرا
زندان اوين
خانواده هاي: جنده زاده و صميمي
بقال... ببخشيد... مسئول فروشگاه محله مون
اين پيتر مادر قحبه که گير داده چي داري مينويسي
مسئول کتابخونه
و همه عزيزاني که در تهيه اين برنامه ما را ياري دادند.
تهيه شده در گروه کس شعر پرونيي شبکه بلاگستان .
گربان سنه !
سهشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲
دختر : مرسي ، سنگين نيست .
...........
دختر : تو رو خدا بگو دوستم داري! بگو دوستم داري!
پسر : باشه ، دوستم داري !
............
دختر : به نظر من فقير ترين انسانها شادترين اند.
پسر : پس بيا زن من شو تا با هم شادترين زوج دنيا بشيم.
............
معلم : به اون كسي كه حرف زيادي بزنه در حاليكه هيچ كسي علاقه مند به شنيدن حرفش نيست چي ميگن ؟
شاگر : آغا اجازه؟ معلم !
..............
معلم : موقعي كه انساني نذاره كسي يه ميمونو اذيت كنه ، به احساسي كه اون نسبت به حيوان داره چي ميگن؟
شاگر : محبت برادرانه !
گربان سنه!
یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲
کس و کونی در آلمان ( قسمت دوم )
واسه خاطر انسان بی خایه ای مثل احمد عطای کس رو به لقایش بخشیدیم و واسه اونروز بیخیال قضیه شدیم به امید اینکه عصر همونروز ساعت شش بدیدارش بشتابیم و چنگی بزنیم بزلفان همچون ربابش. رفتیم خونه و تخت گرفتیم خوابیدیم . ساعت حدودای یازده بود که دایی جان ( همون دایی جانی که دخترش اولین کسی بود که کانش را نشانمان داد و هستی مان بر باد ( گوز ) داد ) از ره رسید و نگذاشت بخوابیم . آقا این کس کش عجب آدم زیگیلیه . مرتیکه لایقبا گیر داد که الا و بالله باید همین الان بلند شین با من بیاین بریم خونه ما دعوت این ، از ایشان اصرار و از ما انکار . بلاخره حضرت سیاوش خان رویش را زمین نیفگند و ما رو خر کرد که بریم خونه دایی تا ناراحت نشه . قید کس را بزدیم و با دایی روانه شهر اونا شدیم که حدوداً یک ساعت دور تر بود . جاتون خالی ، بعد از ده سال دختر دایی رو دیدیم که همچون ماه تابان شده . از بخت بد این دختر دایی ما بر عکس بچگیاش که خیلی حرف شنو بود الان هم حرف شنوه اما یک کلمه هم حرف نمیزنه اما هیشکی بهتر از خودم نمیدونه این مادر به هوا چه آب زیر کاهیه . سیاوش خان تا دیده به دیدار سوزان ( همانا دختر دایی عزیز ) آویختند ، درس محبت از ایشان آموختند و اگه من جلوشو نگرفته بودم همونجا عاشقش میشد و یک عمر هم خود و هم منو دربدر میکرد . خلاصه ناهار رو اونجا کوفت کردیم و سر فرصت یه زنگ به دختر آلمانیه زدیم که آره بابا ما ساعت شش نمیتونیم بیایم و بجامون احمد میاد . دوست داشتی از اون پذیرایی کن چون امکان داره من یکی دیگه نتونم اونورا بیام و از همینجا یکراست برم دانمارک ( آخه قرار بود فرداش با ماشین داییه بیایم دانمارک ) . طرف هم یه چیزایی گفت که اصلاً حالیم نشد .
عصری داداش بزرگ احمد که نزدیکی های دایی زندگی میکنه دیدن مون اومد و از اونجاییکه خانومش خونه خواهرش رفته بود از ما خواست تا شب رو بریم خونه اون و بساط مشروب خوری رو پهن کنیم . کور از خدا چی میخاد ؟ دو تا چشم بینا ، پس ما هم دو چشم بینامون رو گیر آورده بودیم و شب رو رفتیم خونه اون . در حال نوشیدن قضیه این ابول رو واسش تعریف کردم و گفتم که چی جوری دایی نذاشت به مراد دلمون برسیم . یه کم تسلیت گفت و یه پیک هم به سلامتی دختره زدیم . ساعت حدودای سه و نیم نصف شب بود ، من دو سه پیکی بیشتر نخورده بودم و خیلی هم مست نبودم اما پسر خاله عزیز بد جور غرق بود . یهو رو به من کرد و گفت : حمید میخای همین الان بریم دختره رو بکنی ؟ گفتم : گم شو مرتیکه نئشه ! سوار اسب بابات بشیم بریم اونجا ؟ گفت : بیخیال حمید جان . ما اینقدرا هم بی مرام نیستیم ، واست تاکسی میگیرم . گفتم : جدی میگی ؟ گفت : آره بابا ، پاشو حاضر شو تا زنگ بزنم تاکسی تلفنی .
یک ساعت بعد دم در آپارتمانی که دختره توش زندگی میکرد از تاکسی پیاده شدیم و آرش خان 50 یورو پیاده شدند . تو راه با موبایل آرش به دختره زنگ زده بودم و هماهنگ کرده بودم که به محض رسیدن بهش زنگ میزنم تا بیاد دم در . زنگ زدم و دختره که تازه از سر کار برگشته بود با یه شلوار و پیرهن مشکی که بالاتر از کمرش بود و ناف ماف و این حرفاش عریان بود اومد پایین . چند دقیقه ای یه کم اونورتر از خونش توی یه پارک نشستیم و پسر خاله عزیز سعی کرد مخشو بزنه تا همه باهم بکنیمش ، راضی نشد . پس آرش و سیاوش جفتشون تو پارک نشستند و من با دختره رفتم خونش . یه آپارتمان نقلی دو اتاقه که یکیش مال این بود و توی اون یکیش دوستش زندگی میکرد . وارد اتاقش شدیم و یه چند دقیقه ای روی تختش صفایی به لباش دادیم . بعدش بلند شد ، ما هم باهاش بلند شدیم . لباس مباس منو در آورد و هلم داد روی تخت و نشست شروع کرد به خوردن ابول مبارک . یه کم ساک زد ، دیگه نذاشتم ادامه بده و بلند شدم لختش کردم . اول حسابی پستوناشو خوردم . جالب اینجا بود که به نک پستون سمت چپش حلقه آویزون کرده بود و نزدیک بود من حشر با دندون حلقه رو بکنم . خلاصه جاتون خالی تا دسته ابولو چپوندیم توش . صد البته که خودش توی کس دادن مهارت داشت و بر عکس کس هایی که توی ایران گاییده بودیم این یکی حسابی حال بداد و چند تلنبه آخر رو هم توی کون قلنبش کردیم . از اون کونایی بود که جون میدن واسه رقص عربی .
بعد از اتمام ماجرا رفتیم سراغ سیا و پسر خاله که توی پارک کز کرده بودن. از اونجا بلند شدیم چهار تایی رفتیم استخر . به جان شما هیچی بد تر از استخر روباز اونم ساعت هفت صبح ، با کمر خالی که تکونش بدی درد میکنه و شیکم گرسنه بد تر نیست . اما بد تر از همه نق های سیاوش و بدتر از اون آرش که الان مستی از سرش پریده بود و از اینکه 50 یوروش رفته بود و دو ساعت هم تو اون هوای سرد مچل شده بود . تا ساعت نه توی استخر حال خانوم رو بردیم و بعدش با چشمانی گریان از هم جدا شدیم تا با قطار ده دقیقه بعد روانه خانه دایی بشیم . عصر همونروز با دایی دانمارک اومدیم . هنوز هم با دختره که بعد از رسیدن به دانمارک باهاش صحبت کردم و فهمیدم اسمش Ann ( دانمارکی ها میگن ان ) است بوسیله اس ام اس در تماسم و اونم مثل من امیدواره دوباره همدیگه رو بکنیم .
پایان
راستش ، این چند وقته حس نوشتنش نبود . الان هم نبود اما نوشتم ، پس اگه خوب از آب در نیومده بر من خرده مگیرید.
گربان سنه !
دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲
قبل از اینکه به دانمارک بیاییم تصمیم گرفتیم تا با هم ( من و سیا ) یه سری به خاله و خاله زاده های محترم که خیلی وقت بود ارخات ، جمع ریخت ، نخس شون رو ندیده بودم بزنیم . البته نا گفته نماند اون دایی یی که اولین بار کون دخترشو توی پنج سالگی دید زده بودیم هم اونجا تشریف دارند و دخترش هم واسه خودش کسی شده کس. خالم اینا نه سالی میشه که توی آلمان زندگی میکنن ولی تازگی از شهرشون به یه ده اسباب کشی کرده اند . چهار تا پسر از 18 تا 32 سال داره که هر کدوم از دیگری کس کش تر اند . رفیق فاب ما از همون بچگی پسر دومش که 23 سالشه بود . از اینکه از شهرشون اومدن توی یه ده خیلی ناراحته چون اونجا همه رو میشناخته و کس مس دم دستش زیاد بوده . به هر حال واسه اینکه ما هم حالی از دهشون برده باشیم ما رو برد توی یه سالون کوچک بیلیارد که بار هم داشت . سالونه بر عکس سالون های بیلیارد توی ایران خیلی خلوت بود و هر از گاهی چند تا کس خل بیکار تر از ما میومدن ، بیر کوفت میکردن و میرفتن . ما هم با خیال راحت میز بیلیاردشو اجاره کرده بودیم . روزای اول از ساعت هشت تا یازده شب بازی میکردیم و میرفتیم خونه . شب چهارم یه کم خر خایه بازی در آوردیم و تا ساعت یک موندیم . ساعت دوازده شب شیفت بار من که یه پسره بود عوض شد و به جاش یه دختره اومد آخر کس ، قد حدوداً 172 ، کون : جاااان هلوووووو ، پستون : هندونه ، مو : بلوند ، خوشکل اما نه به اندازه یه دختر ایرونی . حتا اگه زشت هم بود ما قبولش داشتیم چون از قدیم گفته اند : در بیابان کفش کهنه نعمت است . هر موقع این خانوم کسه از جلوی میز بیلیارد رد میشد ، استیک مبارک ما مثل کیرمون هوا رو میشکافت . شب بعدش ساعت یازده از خونه زدیم بیرون تا شیف خانوم کسه رو بازی کنیم . یکی دو ساعتی بازی کردیم و بعدش رفتیم جلوی بار نشستیم و دو گیلاس بیر سفارش دادیم . نیم ساعتی رو پسر خاله عزیز روی مخ دختره کار کرد اما مثل اینکه نتوست بزنه ، هر از گاهی هم من با استفاده از نعمت زبان انگلیسی کس شعر هایی میپروندم که طرف فکر نکنه خدای ناخواسته ما لال تشریف داریم . اونم جوابمو به آلمانی میداد و پسر خاله ی عزیز زحمت ترجمشو میکشیدند . شب بعدشم به همین منوال گذشت و باز هم نا امید از بارگاهش رانده شدیم . دقیقاً شب پنجم اقامت مان توی آلمان طبق معمول از اونجاییکه برنامه دیگه ای نداشتیم ساعت دوازده شب راست کردیم بریم بیلیارد بازی کنیم پس رو زیر پیرهنیمون یه شلوار به پا کردیم و خودمونو کردیم توی کاپش و رفتیم توی سالن هم گرم بود و کاپشن هم رفت رو میخ . آقا ما قبل از اومدنمون یکی دو ماهی بدنسازی رفته بودیم و توی این یک ماه هم رو بازو ها بیشتر از همه جا کار کرده بودیم و حسابی رو فرم اومده بودن . گزافه گویی بماند برای بعد. بعد از دو ساعت بازی رفتیم جلوی میز بار نشتستیم و شروع به نوشیدن بیر فرمودیم و خانومه رو به چپمون هم نسپردیم . داشتم با احمد ( همانا پسر خاله عزیز خودمان ) پیرامون اوضاع ایران بحث سیاسی میفرمودم که یه آلمانی دائم الخمر و لاغر مردنی وارد شد و یه راست رفت سراغ خانومه و شروع کرد به حرف زدن با اون . بعد از چند دقیقه حشرش بالا زد و اونو کشید بطرف خودش . دختره از چنگش در رفت و مستقیم اومد رو زانوی من نشست ، رو کرد به یارو و یه چیزی به زبون خودشون گفت که بعداً احمد چنین ترجمش کرد : گم میشی یا بگم دوست پسرم همینجا کونت بذاره ، تا بخود بیام لب دختره رو لبم بود . یارو هم همچین زرد و کرد در رفت ( بابا هیبت !!! ) . دختره ازمون خواهش کرد منتظرش بمونیم تا ساعت چهار که سالنو تعطیل میکنه و میخاد بره خونش . خب ما هم خواهششو رد نفرمودیم و به کیر مبارک وعده یه کس آلمانی رو دادیم و نشستیم تا ساعت چهار باهاش صحبت کردیم . ساعت چهار سالنو تعطیل کرد و راه افتادیم به سمت خونش . خونش خیلی دور نبود و بعد از سه چهار دقیقه ای دم در خونش بودیم . گفت بیا بریم خونه ، ما هم هر دوتا مون مثل گاو سرمونو پایین انداختیم و راه افتادیم . یهو دختره رو به احمد کرد و گفت : تو کجای میای ؟ من یه هم اطاقی دارم که امکان داره از دیدن دو تا پسر وحشت کنه . از ما اصرار و از اون انکار . دیدم فایده نداره به احمد گفتم بره خونه اما اون از ترس اینکه اگه تنها بره خونه خاله کونش بذاره نرفت و گفت همینجا منتظرت میمونم . مرام اجازه نداد تو اون سرما ولش کنم و خودم برم کس بکنم . به دختره گفتم امشبو بیخیال ما بشه تا فردا شب خودم تنهایی خدمت برسم . همون دم در یه بمال بمال درست حسابی راه انداختیم و رفتیم تا از شق درد بمیریم .
الان دستم درد گرفته ( امان از کیبرد لپ تاپ ) پس با عرض شرمندگی ادامه دارد .
اينم معادل انگليسي واژه كس شعر توي فرهنگ لغات جديد .
گربان سنه !
جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۲
عرضم به درز شما بالامان عزيز ، مثل اينكه ما ننويسيم همچين به هيشكي بد نميگذرد بناءً از همين كتابخانه به شما عزيزان قول ميدم كه به زودي مطلبي به عنوان " كس و كوني در آلمان " به روي آنتن خواهد رفت . اميدوارم تا بدان روز از مرگ خود جلوگيري كنيد تا مبادا نادان از دنيا رخت بر بنديد .
تا يادمان نرفته است بگوييم ، در صورتيكه هر كدام از دوستان گرامي زيد ، فاميل ، دوست ، دشمن و خلاصه هر كُسي دور از وطن و در كشور خراب شده ي دانمارك دارد براي رضاي خدا هم كه شده يه ندايي به ما بدهد تا باشد دردي از ما درمان گردد . اين شعر رو هم با ريتم آهنگ شيرين شيرين داريوش ، اونجاييكه ميگه : من نميگم فرهاد كوه كنم من ، بخونيد .
من نميگم حميد كس كنم من
كير توي هر كس كه نميكنم من
حميد كس خلم كيرم يارمه
كس تو رو كردن همه ي كارمه
جنده خانومي واسه تو شدم يه كسخل
كاري نكن ، تو كونت بذارم ابول
گربان سنه !
چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲
In school
Peter : What are you doing Hamid ?
Hamid : I am writing .
Peter : ( points to farsi alphabit ) They are very funny . are they alphabit or numbers?
Hamid : ( Slowly ) Kosse nanat funnyie madar jendeh !
Peter : Pardon Please !
Hamid : I said it's persian alphabit .
Peter : Ok . What are you writing ?
Hamid : Kossher !
Peter : What ?
Hamid : Ey baba , kossher !
Peter : What's that ?
Hamid : It's a kind of poem .
Peter : Really ?
Hamid : Yes
Peter : What kind of poem ?
Hamid : Pussy poem .
Peter : What's that ?
Hamid : Kosse nanat , It's a kind of poem that is only for iran . Not for your fucky language .
Peter : Ok . good Luck !
Hamid : Kosse nanat !
Peter : What ?
Hamid : Hichi baba velemon kon joone nanat .
Peter : Ok man , calm down ! See you !
Hamid : See nanato
Because I don't understand Danish I have to speak english with them .
Baba English !!!!!!!!! loooool
گربان سنه !
دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۲
ملتو ببين وبلاگو چقدر جدي گرفتن .
ميترسم فردا پس فردا وزارت وبلاگنويسي هم افتتاح بشه .
گربان سنه !